#خانم_کوچیک_پارت_165

عماد عصبی شده بود چنگی به موهاش پر پشتش زد و گفت: درست حرف بزن تیام چه شده؟

با خشم نگاهش کردم، از دستش غضب داشتم عماد عوض شده بود عمادِ من اهلِ دعوا نبود: اون مرده عماد تو اون و کشتی...

عماد مات شد به من و من گریه میکردم آنقدر ترس در چشمانِ عماد بود که میترسیدم اتفاقی برایش بیفتد. وقارِ خانمانه ام را به فراموشی

سپردم و محکم پا بر زمین کوفتم: تو اهلِ دعوا نبودی عماد ز چه این طور شد، چکار کردی عماد.

عماد هر دو دستش را بالا برد و روی صورتش گذاشت، با صدایی لرزان گفت: نمیخواستم دعوا کنم، به خدا... تو مرا میشناسی تیام ما

از بچگی با هم بزرگ شدیم من نمیخواستم دعوا کنم.

میشناختمش عماد هیچ وقت دعوا نمیکرد حتی زمانی که حقش در میان بود، صدای قدمهایی باعث شد هر دو سر بلند کنیم لیلا بود که میامد

به عماد گفتم: برو عماد...

عماد به سرعت از من فاصله گرفت و رفت لیلا جلو آمد و با بدبینی به جایی که دقایقی قبل عماد آنجا بود انداخت و گفت: او اینجا چه

میکرد؟

بی حوصله پاسخش را چنین دادم: هیچ ونو بگو چه شد؟ به خان بابا گفتن؟

لیلا سر تکان داد و من ادامه دادم: خب چه شد چه گفت؟

لیلا باز هم داستان سرایی اش را شروع کرد: ابتدا غضب کرد گفت چرا ما را فرستادند اما وقتی آرام شد و ماجرا را شنید گفت که او

و عمو بهادر و پدرِ من هر سه بروند تا با ارباب حرف بزنن هم تسلیت بگویند.

با ناراحتی گفتم: داره عماد رو تسلیم میکنه؟

لیلا سر به پایین انداخت و گفت: خان بابا رو که میشناسی؟ سرش بره انصافش نمیره حتی اگه پسرش باشه.


romangram.com | @romangram_com