#خانم_کوچیک_پارت_164
مسیرِ برگشت توی موجی از نفهمی و تاریکی بودم انگاری که کسی چراغِ ذهنمو خاموش کرده باشه فقط به دنبالِ لیلا مسیر را میپیمودم وقتی
به نزدیکیِ چادر ها رسیدیم لیلا با دستش من رو نگه داشت و به سمتم گفت: تیام میریم اونجا گریه نکن باشه؟ اول باید به عمو بگیم اون
خودش میدانه چطور به گوشِ بی بی برسه خبر.
سری تکون دادم اما انقدر درمانده بودم که به لیلا گفتم: لیلا تو برو من همینجا میمانم خبری شد به من هم بگو.
لیلا نگاهی مرددی به من انداخت و در آخر گفت: اینطوری بهتره تو نیای... خبری شد حتما بهت میگم.
روی سنگِ بزرگی نشستم و اون به سمتِ چادرها رفت، وقتی کامل دور شد حس کردم صدای خش خشی را شنیدم، سربرگرداندم عماد بود.
از وقتی به نامِ هم شده بودیم این اولین بار بود که اینطوری تنها همدیگر رو میدیدیم اون هم با چه شرایطی، نه میتوانستم ازش متنفر باشم
نه دیگر حسِ خوبی بهش داشتم.
از جام بلند شدم که گفت: میشه بشینی کارت دارم؟
بی هیچ حرفی نگاهش کردم و او جلوتر آمد دستی پشتِ سرش کشید و گفت: رفته بودین ده درسته؟
همانطور بی هیچ سخنی نگاهش میکردم که گفت: حالش خوب میشه؟
به سختی صدام رو کنترل کردم که از شدتِ خشم بلند نشود با لرزشِ محسوسی درش گفتم: خوب؟
سرم رو به سمتی دیگر کردم، برام خیلی سخت بود که بتونم خودم رو کنترل کنم با چانه ای لرزان گفتم: نه خوب نمیشه، چطور خوب
شه؟
romangram.com | @romangram_com