#خانم_کوچیک_پارت_163
از جام بلند شدم نفسی کشیدم، دنیا که به آخر نرسیده بود من که آدم نکشتم عماد کشته بود، دخترِ جوانی به سمتِ ما میومد آثارِ قرمزی ای
که در چشمانش بود نشون میداد که گریه کرده با صدای زیری صداش کردم: خانوم؟
برگشت به سمتِ من یک پارچه سیاه پوشیده بود به سمتم آمد و گفت: بله؟ چیزی شده؟
با مکثی طولانی پرسیدم: ارباب چیزیش شده؟
دختر بغض کرد و گفت: نه پسر داییم دیشب فوت کرد.
چشم بر هم گذاشتم هر چند همه چیز رو از قبل میدانستم با صدایی که میلرزید گفتم: من واقعا تسلیت میگم چه شد فوت کردن؟
دختر نفسی تازه کرد و گفت: با یکی از پسرای ایل...
مکث کرد سر تا پای من و لیلا رو از سر گذروند و با بغض گفت: شما هم از ایلین... اومدین مطمئن شین که مرده...
لیلا دستِ من رو کشید که بریم و گفت: خانوم نباید میومدیم متاسفیم.
اما من ثابت ایستاده بودم، از گریه ی دختر من هم گریه ام گرفت و گفتم: نیومدم ببینم پسرداییت مرده یا نه نیومدم مطمئن شم، فقط خواستم
ببینم عمادِ من قاتلِ یا نه...
لیلا به سمتم توپید و گفت: بسه تیام باید بریم.
دختر داد کشید: عمادِ تو قاتلِ، قاتلِ سیاوشِ من...
لیلا به زور من رو با خودش کشید، از شدتِ عصبانیت نفس نفس میزد هنوز نگاهم به دختر بود که با نفرت به من نگاه میکرد و عقب
عقب با لیلا میرفتم وقتی از پیچ گذشتیم به سمتِ مسیر برگشتم سعی میکردم گریه ام رو خفه کنم، اما فایده ای نداشت.
حرف های دختر توی گوشم سنگینی میکرد عماد واقعا قاتل بود، قاتل...
romangram.com | @romangram_com