#خانم_کوچیک_پارت_162
کنان به ما رسید به سمتِ مرد گفت: آقا معذرت میخواهیم دوستِ من حالش سرِ جاش نیست.
مرد به من که هنوز به پیراهنش نگاه داشتم نگاه کرد و گفت: کاملا مشخصه.
لیلا دستم رو گرفت و من رو به سمتِ بالا کشید و مرد بی هیچ حرفی از کنارِ ما گذشت و رفت صدای غر غر لیلا رو شنیدم که گفت:
چنان با غرور رفتار میکنه هر کی ندانه فکر میکنه پسرِ پادشاهه.
شروع به تکاندنِ دامنم کرد در همون حال به سمتم پرسید: تو خوبی دختر؟
اما من هنوز ماتِ رو به روی خودم بودم لیلا با تحکم گفت: تیام؟
به حرف آمدم: پیراهنش را دیدی؟
لیلا شانه ای بالا انداخت و گفت: خب لباسه دیگه دختر چی شده مگه؟
چنگی به لباسِ لیلا زدم و در حالی که تو صورتش نگاه میکردم گفتم: مشکی بود لیلا...
لیلا انگار تازه منظورِ من را فهمیده باشد چشمانش گرد شد و او هم مثلِ من یخ کرد، با لحنی ترسیده گفت: همیشه که لباسِ مشکی اون
معنی رو نمیده.
نگاه به رو به روم کردم، مطمئنا بعد از این پیچ خانه در تیررس قرار میگرفت همونطور که مرد میگفت، خودم رو از لیلا جدا کردم و
سعی کردم صاف وایسم، پشتِ این پیچ هر چه بود حکمِ مرگ و زندگیِ عمادِ من بود.
قدمم را به سمتِ پیچ یکنواخت کردم لحظه ای که از پیچ میگذشتم چشمانم رو بستم سه بار نفسِ عمیق کشیدم و بعد چشم گشودم، برای لحظه
ای احساس کردم زمین زیرِ پایم خالی شد با زانو به زمین خوردم، حالا دیگه من نامزدِ کسی بودم که دستش به خون آلوده بود.
فشارِ دستی رو روی شونه ام حس کردم سر بلند کردم، لیلا چشمانش پر از اشک بود، دلش برای که سوخته بود؟ من؟
romangram.com | @romangram_com