#خانم_کوچیک_پارت_161
کوره راهی رو به رومون بود به لیلا گفتم: میخوای بدویم تا تند تر این مسیر طی شه؟
لیلا خنده ای کرد و گفت: بریم.
هر دو همزمان شروع به دویدن کردیم...
میونه ی راه لیلا نفس زنان ایستاد و به سمتِ من که به خاطرش مسیرم را بریده بودم گفت: بسه دختر نفسم گرفت.
برخلافِ میلم هیچی بهش نگفتم، هرچند دلم میخواست مسیر رو زودتر طی کنم، لیلا کمر راست کرد و گفت: دختر دیگه ندویم توان و نفس
ندارم.
چشم ریز کردم و گفتم: گاهی فکر میکنم یه پیرزنی لیلا، نه یه دخترِ جوان.
لیلا تی غره ای به من رفت و گفت: تو هم یه دخترِ غرغرو و لوسی.
سرم رو با غرور بالا گرفتم و گفتم: این از خصلتِ تو چیزی کم نمیکنه ونو...
لیلا نگاهِ خطرناکی کرد و بی هیچ اخطاری شروع به دویدن دنبالِ من کرد جیغی کشیدم و به سمتِ مسیرِ رو به رو دویدم به حرفهایِ لیلا
که بویی از حرص داشت میخندیدم سرِ پیچِ کوره راه به عقب برگشتم لیلا رو دیدم که با فاصله ی زیادی از من به دنبالم بودخواستم توقف
کنم اما قبلش محکم به کسی برخورد کردم و به زمین خوردم سرم رو بالا گرفتم مردی جوان در حالی که بازوش رو میمالید گفت: حواست
کجاست تو؟
به چهره ی مرد نگاه نمیکردم تا مقدارِ غضبش را بفهمم در عوض چشمم خشک شده بود به پیراهنِ مشکی ای که به تن داشت، لیلا هن هن
romangram.com | @romangram_com