#خانم_کوچیک_پارت_160

بدونِ مکث گفتم: میریم بابا جان.

لبخندِ گرمی زد و گفت: ممنون دخترا زودی خبر بگیرین و بیاین بی بی خیلی دل نگرانه.

لیلا دستِ من رو در دست گرفت و گفت: عمو کجا باید خبر بگیریم؟

پدرم نگاهی به پشتِ سر انداخت و گفت: به روستا که رفتین سراغِ خانه ی اربابِ بزرگ رو بگیرین اونجا اگه تونستید از خدمه بپرسید حالِ

پسرِ کوچکِ ارباب چگونه است.

به سمتِ ما برگشت و گفت: فقط خان بابا نفهمه ها دخترا هنوز داغه و غضب کرده.

من و لیلا همزمان سر تکون دادیم و پدرم از چادر بیرون رفت و ما پشتِ او خارج شدیم چشمم از بی خوابیِ شبِ گذشته میسوخت اما فکرِ

این که بالاخره من هم در جریان قرار خواهم گرفت این خستگی را کمی از من دور میکرد.

به مثالِ هرروز مسیر را با لیلا یک دم و یک نفس دویدیم اما اینبار در مقابلِ مدرسه توقف نکردیم از بقالیِ کوچکِ روستا سراغِ خانه ی

ارباب را گرفتیم، پیرمرد در حالی که به زور از جای خود بلند میشد پرسید: کدوم ارباب دخترم؟

به سرعت حرفِ پدرم رو به ذهن آوردم و به مثالِ اون تکرار کردم: اربابِ بزرگ.

مردِ پیر سری تکان و داد و گفت: در آخرِ همین مسیر مستقیم که بری عمارتِ ارباب در دیدِ؟

تشکری کردیم و شروع به راه رفتن کردیم، مردمانِ کمی در روستا میدیدیم و این به نظر عجیب میرسید فکرم را برای لیلا به زبان آوردم:

لیلا عجیب نیست که در چنین روستایی ما تنها کسانی باشیم که قدم میزنیم و فعالیت میکنیم؟

لیلا با بی حوصلگی گفت: چرا از هر چیزی برای خودت مشکل درست میکنی؟ تیام هیچی نیست دختر چرا انقدر ترسیدی؟

با ناراحتی گفتم: من نترسیدم لیلا تنها نگرانم.


romangram.com | @romangram_com