#خانم_کوچیک_پارت_159
سپیده ی صبح که زد لیلا کنار دستم تکانی خورد، نگاهم رو بهش دوختم آروم چشم گشود و چشم در چشم نگاه کرد و پرسید: تو نخوابیدی؟
زانوهایم رو بیش از پیش در آغوش گرفتم و گفتم:خواب به چشمم نیومد لیلا.
چارقدِ کنار رفته اش رو برداشت و به سر کرد و گفت: همه چیز درست میشه تیام نگرانیت سی چیه؟
بغض کرده گفتم: نمیخوام عماد قاتل شه لیلا، عماد هیچ وقت درگیر نمیشد هیچ وقت دعوا نمیکرد.
لیلا اشکِ روی گونه ام رو پاک کرد و گفت: بسه دیگه ونو از دیشو تا به حال یک دم گریه کردی کاری از پیش بردی؟ پاشو ونو پاشو
باید بریم مدرسه.
خودش از جاش بلند شد و به من هم کمک کرد تا بلند شدم، پرسیدم: نظرت درسته با این اوضاعِ پیش آمده بریم مدرسه؟
لیلا مکثی کرد و گفت: درست نیست تیام اما بودنِ ما هم هیچی رو تغییر نمیده میده؟
دهن باز کردم که جواب بدم ولی پرده های چادر کنار رفت دهن بستم و به رو به رو نگاه کردم، پدرم بود که نگاهی به ما انداخت و
گفت: سلام دخترا.
لیلا و من جوابش رو دادیم و او ادامه داد:دخترا میتونید به روستا برید؟
لیلا نگاهی به من انداخت و گفت: داریم میریم مدرسه عمو بهادر.
پدرم سری بالا انداخت و گفت: لزوم نداره، موضوعِ عماد مهم تر از مدرسه رفتنه شما دو نفره.
سرم رو به پایین انداختم نمیتوانستم نشون بدم که هیجان دارم تا خبر ها رو بگیرم لیلا به جای من پرسید: چه شده عمو؟
پدرم نفسی کشید و گفت: میخوام از حالِ کسی که با عماد جنگ کرده خبر بگیرین، نمیتوان پسرها را فرستاد سرشان گرم است، هم آنها هم
پسرانِ ما باز هم جنگ بگیرد دیگر نمیشود سر بلند کرد.
romangram.com | @romangram_com