#خانم_کوچیک_پارت_158

لیاقتِ دختِ تورو نداره.

گریه ام شدت گرفت، لیلا سعی میکرد به من آرامش بدهد اما واقعیت این بود که حتی او هم آرامشی نداشت این خبر که یکی از ایلِ ما

کسی را کشته مثلِ طوفانی بود که بر آشیانمان فرو کرده بود، مخصوصا آن که این فرد پسرِ رئیسِ ایلِ ما بود، و از همه کشنده تر برای

من بود...

پرده ی چادر به شدت کنار رفت و مادرم داخل شد با تحکم گفت: تیام! صدای گریه ات بیرون هم میاید...

از لیلا جدا شدم و با اشک بهش نگاه کردم، وقتی نگاهم را دید جلو آمد به سرعت مرا در آغوش کشید و گفت: آروم باش دخترم، همه

چیز درست میشه!

اما هیچ چیز درست شدنی نبود یک طوفانِ ناگهانی آرامشِ ایل را بهم ریخته بود، با لحنی زمزمه وار پرسیدم: عماد، عماد چه کسی را

کشته، چرا باید دست به قتل بزنه؟

مادرم هیسی کشید و گفت: هیچ کس چیزی نمیگه دختر، ما هم نمی پرسیم خودِ خان بابا همه چیز رو میگه.

اون شب من و لیلا و تیارا تنها تو چادر موندیم و نتونستیم از اتفاقای بیرونِ چادر با خبر بشیم، هر چندگاهی مادرم به ما سر میزد اما در

مقابلِ اصرار های من برای فهمیدن تنها تحکم میکرد که سکوت اختیار کنم، اما تا کی؟ احساسِ خوبی نداشتم، نگرانِ عماد بودم خان بابا کم

غضب میکرد اما این بار غضبش با همه وقت فرق داشت، از زمزمه هایی که گاه بالا میگرفت دیگه میدونستم یک درگیری ای در میون بوده،

درگیری ای که حالا حالِ طرفِ مقابل به وخامت رفته بود.

شب میونِ استرس گذر میکرد و من چشم بر هم نمیگذاشتم، از نورهای تابیده ی فانوس ها میفهمیدم بزرگان هم نمیخوابند و این نشون میداد

هنوز خبری نبود.


romangram.com | @romangram_com