#خانم_کوچیک_پارت_157

بغض کرده گفتم: عمادِ من مردِ ایلِ ناخوشی سرِ مردِ ایل نمیشه، دلم گواهیِ خوشی نمیده لیلا.

لیلا سرم رو در آغوش گرفت و گفت: قربانِ تو شم نگرانیت بی مورده، عماد هم خوبه... نترس...

صدای زمزمه وارِ مردمان رو بیرون میشنیدم، صدای مویه ی بی بی به گوشم نشست: چی میگید خان؟ مگه میشه؟ عمادِ من؟

صدای عصبانیِ خان بابا رو که شنیدم خودم رو از آغوشِ لیلا جدا کردم و به سمتِ درزِ چادر رفتم، او گفت: عمادی دیگه وجود

نداره...

با صدای بلند گفت: من از این به بعد دیگه پسری به اسمِ عماد ندارم.

عماد را دیدم که رنگ پریده نشسته بود روی زمین و به حرفِ پدرش گوش میداد با حرکتِ آرومی سرش رو بالا گرفت و به پدرش نگاه

کرد با لحنِ شکسته ای گفت: خان بابا...

خان بابا با خشم نگاهش کرد و گفت: عماد کمرم رو شکستی، چه طوری بگم پسرِ من؟ پسرِ خان بابا دستش به خون آلوده شده.

از شدتِ وحشت هینی کشیدم و عقب اومدم، لیلا به سرعت در کنارم اومد: تیام؟

با لرز به لیلا نگاه کردم و گفتم: لیلا میگه خون... عماد آدم کشته! عماد آدم کشته.

لیلا بغلم کرد، صدای خان بابا هنوز میومد: وجودت ننگه عماد وجودت ننگ واسه این ایله.

صدای عماد باز هم با شکستگی گفت: خان بابا...

تنها حرفِ عماد همین بود، انگار حرفی برای گفتن نداشت، صدای پدرم رو شنیدم که در پیِ دلداری دادن به خان بابا آمد: آروم باش مرد،

از همه بیشتر خودش داغ دارد تیشه بر ریشه نزن.

صدای گریه ی بی بی میامد و زنانی که به او آرامش میدادند، خان بابا گفت: بهادر خان چیزی ندارم بگم، جز شرمندگی ... پسرِ من


romangram.com | @romangram_com