#خانم_کوچیک_پارت_156
لیلا با حالتی خجل به سرِ جای خود برگشت اما من در جایِ خود محکم ماندم اگر میامد نمیتوانستم درست ببینمش، مرد ها از دور پیدایشان
میشد اما چیزی در جایی خراب بود یک چیزی اشتباه بود این رو از نوعِ آمدنشان حس میکردم قدمهایی کند و نامنظم.
لیلا دستم رو گرفت و من رو به عقب کشید و زیرِ گوشم خواند: زشته دختر!
زدم به دستش و تی غره ای بهش رفتم و گفت: یه لحظه دست نگه دار دختر، یه چیزی اشتباهه احساس میکنم ببین مردا رو...
بی بی کنار دستم بلند شد فکر کنم حرفم رو شنیده بود با ناراحتی پرسید: چی شده تیام؟
اشاره ای به مردا کردم و گفتم: بی بی چرا مردا نامنظم راه میان انگار دارن یه نفر رو با خودشون حمل میکنن.
مردا هر لحظه نزدیک تر میشدن و تشخیصشون راحت تر میشد، حتی لیلا هم متوجه شد که اونها دارن یکی دیگه از مردا رو با خودشون
میکشن انگار یکیشون آسیب دیده بود.
اولین نفری که متوجه شد اون شخص کیه بی بی بود که چنگی به صورتش زد و گفت: خاک به سرم عماد چرا اینطوریه.
به سرعت از تپه بالا رفت خواستم به دنبالش برم که مادرم مانعم شد و گفت: برو تو چادرمون...
نگاهی به چهره ی مصممِ مادرم انداختم و سر پایین به سمتِ چادر رفتم، جایی که تیارا خواهرِ خردسالم درش خواب بود. لیلا هم پشتِ من
به داخل اومد و گفت: حالت خوبه تیام؟
بهش نگاه کردم، من و عماد هیچ گاه با هم حرف نمیزدیم تا به حال به هم ابرازی از عشق نکرده بودیم اما اون همسرِ آینده ی من بود
نگرانش بود بغض کرده گفتم: میترسم لیلا، چه اتفاقی برای عماد افتاده؟
نشستم روی زمین، لیلا با کمی مکث در حالی که از درزِ چادر بیرون رو نگاه میکرد گفت: چیزی نیست دختر.
به سمتم برگشت و در حالی که کنارِ من میومد و مینشست گفت: لابد حالش بد شده این که این همه حرف و نا حرف نداره که.
romangram.com | @romangram_com