#خانم_کوچیک_پارت_155
با هم دیگه به سمتِ پایینِ تپه سرازیر شدیم بی بی جان همسرِ خان بابا بود ریسِ ایلِ ما زنی بسیار مهربان اما سخت گیر، کسی که همه
ی ایل حاضر بودن جان هاشونو فدایش کنند با صدای بلند سلام کردم، پشتِ من لیلا هم سلامی کرد، بی بی کمر راست کرد و نگاهی به ما
انداخت و گفت: سلام دخترای من خوبین، خسته نباشید.
به جلو رفتم و بوسه ای به صورتِ پر چینش انداختم و گفتم: شما خسته نباشید بی بی جانِ عزیزم.
لبخندی زد، به مشک های جلو رویش اشاره زد و گفت: زود باشین دخترا دست به کار شین که کلی کار داریم تا شب.
لیلا و من هر کدوم به سراغِ کاری رفتیم، تا پایانِ غروب به جز حرف های نیم بند و گاه به گاه حرفِ چندانی نزدیم، لیلا دختر خوبی اما
گاهی حرفهایی میزد که برای ایلِ ما خوب نبود نه تنها ایلِ ما حتی مردمِ شهر هم دخترانشون رو به زور به دانشگاه ها میفرستادند. سالِ
1356 شمسی بود و مردم شهر تنها تا حدی رشد کرده بودند که تنها معدودی از مردمِ ثروتمند اجازه ی این رو میدادند که دختراشون واردِ
دانشگاه بشوند.
بالاخره با فرا رسیدنِ غروب مردا هم از دشت بر میگشتن و ماها فرصتِ استراحت پیدا میکردیم البته تنها کسانی که هنوز همسری نداشتن.
از جمله من و لیلا، لیلا به نامِ پسر داییش بود و من به نامِ پسرِ بی بی جان و خان بابا، شاید به خاطرِ همین بود که با زنانِ دیگر
مانده بودیم و مثلِ دیگر دختران کم سن و سال به داخل نرفتیم، شوقِ دیدنِ عماد گرمیِ خاصی به گونه ام میداد، نمیشه گفت اسمش عشق بود
اما اسمش عادتِ دیدنِ کسی بود که از چهارده سالگی به نامش خورده بودم.
فانوسِ مردان از دور مشخص میشد، من و لیلا بلند شدیم و ایستادیم تا مردها رو بهتر ببینیم صدای مادرم نازخاتون در گوشم نشست که با
تحکم گفت: بشینید دخترا این کارها قباحت داره.
بی بی جان با خنده گفت: چی کارشون داری مادر؟
romangram.com | @romangram_com