#خانم_کوچیک_پارت_154
لیلا کنارِ من شروع به قدم زدن کرد یکنواخت راه می رفتیم و من به اطرافم نگاه میکردم این وقتِ سال این دشتی که توش سکنی گزیده
بودیم بسیار زیبا بود نفسی کشیدم و هوای اطرافم رو به مشام کشیدم.
صدای لیلا من رو به خودم آورد، با شوری در صداش گفت: تیام؟
نگاهم رو به سمتِ لیلا برگردوندم و در حالی که راه میرفتم گفتم: بله لیلا ونو؟ (ونو=بانو)
لیلا ریز خندید و گفت: میدونی تو ذهنم چی اومده؟
با لبخند نگاهش کردم و پرسیدم: چی اومده لیلا ونو؟
لیلا آهِ آرزومندی کشید و گفت: میشه امسال که دیپلم گرفتیم بریم پیِ خودمون مثلِ پسرای ایل بریم پیِ درس خوندن؟ دانشگاه؟ میشه ما هم
بریم شهر؟
لحظه ای توقف کردم و بعد در حالی که به سرعتِ قدم زدنم می افزودم گفتم: میدونی چیه لیلا شانس آوردی خان بابا اینجاها گوشِ اضافی
نداره دختر کدوم دخترِ ایل رفته دانشگاه که حالا من و تو بریم؟
دستم رو میونِ دستهای تپلش گرفت و گفت: خب ما اولیش تیام...
نگاهی به چادرهای متمرکزمون کردم و با لبخند به سمتِ لیلا گفتم: لیلا ونو یادت نره ما یه دنیای دیگه داریم یه دنیایی که من یکی حاضر
نیستم با صد تا دنیای پولدارا عوضش کنم، یادت نره درسمون که تموم شه ما هم قراره مثلِ مادرامون بشیم من بشم زنِ عماد تو بشی زنِ
ارهان مگه همین رو نمیخواستیم.
لیلا پیِ حرفِ من لبخند زد و مثلِ من به چادرهایی که در دامنه ی کوه واقع شده بودن نگاهی انداخت و گفت: راست میگی تیام آرزوهای
ما با ما بزرگ شدن نباید تغییرشون داد.
romangram.com | @romangram_com