#خانم_کوچیک_پارت_153

اما...

تقدیر این بود که عشق اینجا در قلبِ جوانِ تو و او بمیرد

خشک شود.

گریه نکن خانومِ کوچک

گریه نکن ونوی من

در طالعت قلبی پر از مهر دیدم

در طالعت روحی از محبت...





فصل دوم: خانوم کوچیک

قدم زنان از مدرسه فاصله گرفتم، مدرسه در اصل مدرسه ی اصلیِ روستایی بود که ما برای ییلاق به نزدیکی اش اومده بودیم، صدای لیلا

رو از پشتِ سرم شنیدم: وایسا دختر عجله داری؟

به سمتش نگاه کردم و لبخند زدم، در همون حال گفتم: عجله دارم، تو چرا فس فس میکنی؟ بی بی جان رو که میدونی؟ امروز قراره کره

بگیرن اگه دیر برسم خونم پایِ خودمه.

خودش رو به من رسوند به خاطرِ وزنش کمی نفس نفس میزد، لیلا دوست صمیمیِ من بود همسنم بود و از همون ابتدای بچگی نافِ ما رو

به هم بسته بودن.


romangram.com | @romangram_com