#خانم_کوچیک_پارت_152
با لبخند سری تکون داد و گفت: کاملا.
با رضایت کامل از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم، به علاوه اگه مشکلی پیش میومد میدونستم فرهود رو خبر میکنن.
با داخل شدنم به محوطه ی حیاط نفسی کشیدم، واقعا نمیتونستم درک کنم بعضیها چطوری میتونن محیط خفقان آور بیمارستان رو تحمل کنند
همین که یه ساعت توش باشی عذاب آوره چه برسه به اینکه بخوای هر روز توش کار کنی.
در حال گردوندن چشمانم بودم که نگاهم به یه زن افتاد که روی نیمکتی نشسته بود حواسش انگار به زمین و زمان نبود به نقطه ای دور
خیره شده بود و اشک هایش بی اختیار روی گونه هایش میلغزیدند. از اونجایی که کنجکاوی توی وجودم ریشه دوونده نتونستم کمکی به خودم
بکنم که جلو نرم.مقدمه فصل دوم:
خانوم کوچیک!
کوچک میشمارنت؟
خب چه سود دارد برای مردمان بی رحم!
تو بزرگی
قلبی ز دریا داری
چه می فهمند؟
ز خود گذشتی برای چی؟
برای کی؟
برای کسی که عاشقانه تورا دوست دارد.
romangram.com | @romangram_com