#خانم_کوچیک_پارت_151

پزشک مراقب بعد از معاینه گفت: پاشونو گچ گرفتیم به نظر نمیاد مشکل دیگه ای باشه اما واسه اطمینان بیشتر که ضربه ای به سرشون

وارد نشده باشه 48 ساعت باید زیر نظر باشن.

بعد از توضیحات و رفتن دکتر به سمت فرهود گفتم: بهتره بری خودم مراقبش هستم، فرشته هم تنهاست. من شب میمونم.

سری تکون داد و گفت: باشه اگه چیزی خواستی حتما بهم زنگ بزن یا خودم میام یا فرانک و میفرستم.

به سمتش گفتم: فرانک نیازی نیست، کار داره خودش دیشب گفت...

فرهود لبخندی زد و خم شد تا پیشونیم رو ببوسه که حمیده خانوم در خواب و بیداری ناله ای کرد، من و فرهود به من نگاه کردیم و به

زور جلوی خودمون رو گرفتیم تا نخندیم نگاه کن حمیده خانوم الانم که تو بیمارستان خوابیده دست بردار نیست.

با رفتن فرهود خودم رو با تلویزیون مشغول کردم و بعد با نزدیک شدن ساعت به ده شب از بی حوصلگی خوابیدم.

با صدای تکون خوردن صندلی از خواب پریدم، یه پرستار در حالی تعویض سرم حمیده خانوم بود و منم بدنم از خوابیدنم روی صندلی درد

گرفته بود. پرستاره که دختر جوانی بود با خنده گفت: تو اومده بودی بالا سر مریض که بخوابی؟ یا مراقبش باشی.

با گیجی پرسیدم: مگه ساعت چنده؟

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دقیقش و بخوای پنج دقیقه به دوازده.

چشام چهارتا شد یعنی من بیشتر از دوازده ساعت خوابیدم؟ زن لبخندی زد و گفت: بهتره بری خونه، بیمارتون مراقبتِ چندانی نیاز ندارن.

به علاوه چون برای درد پاشون بهشون مسکن میزنیم بیشتر موقع ها خوابن مثل الان... بهتره بری و بعد فردا بیاین واسه مرخص شدنش.

نه که بی عاطفه باشما نه فقط من از محیط بیمارستان و موندن داخلش متنفر بودم بهم حس راکد بودن دست میداد برای همین پرسیدم:

مطمئنید؟


romangram.com | @romangram_com