#خانم_کوچیک_پارت_150
با شنیدن اسم کامل به سرعت برگشت نگاه کن به مولا کم مونده بود این دیگه واسه من کلاس بذاره. شبا که فرهود کلاس اخلاق میذاره
واسم که اسم فرشته رو کامل بگم روزا هم که نیست سپرده به فرشته فقط اگه کسی اسمشو کامل صدا کرد برگرده.
با دیدنم به سرعت به سمتم اومد و گفت: وای الی جونم اینجا چی کار میکنی؟
نفسی کشیدم و با لبخند گفتم: اومدم دنبالت تا با هم بریم.
چشمهاش از خوشحالی برق زد و گفت: باشه آجی بذار من از بچه ها خدافظی کنم میام.
به سرعت رفت پیش دوستاش و خدافظی کرد و بعد با هم به سمت خونه برگشتیم، با کلیدی که داشتم در خونه رو باز کردم و وارد شدم
با داخل شدنمون فرشته دوید سمت اتاقش حیف اگه من حرف نا به جا میزدم حمیده خانوم میذاشت کفه دست فرهود وگرنه جاش بود بگم «
هـــــــــــوی مگه اسبی یورتمه میری.» چند بار حمیده خانوم رو صدا کردم اما وقتی جوابی نشنیدم کم کم نگران شدم، امکان نداشت بدون این
که به من بگه جایی بره. حتی شده زنگ میزد در این مواقع.
به سرعت وارد آشپزخانه شدم با دیدن حمیده خانوم که رو زمین افتاده ترس وجودم و گرفت کنارش چارپایه ای بود که به زمین افتاده بود
حدسش سخت نبود که از روی چارپایه افتاده باشه نزدیکش رفتم با بی حالی ناله میکرد و میان ناله هایش میشنیدم که میگه «پام» با ناراحتی
گفتم: حمیده خانوم مگه نگفتم صبر کن تا من بیام بعد این این لامپ رو عوض کن؟
گوشیمو در آوردم و سریع به فرهود زنگ زدم: الو فرهود؟
فرهود از پشت خط با خش خش کمی که تو ارتباط بود گفت: جانم الی چی شده؟
به سرعت موقعیت رو بهش گفتم و اون هم با لحنی که حالا نگران تر شده بود گفت: صبر کن الان میام.
تا اومدن فرهود ده دقیقه ای معطل شدم و بعد با اومدنش به فرشته خبر دادیم و بعد سه نفری به سمت بیمارستان میلاد حرکت کردیم.
romangram.com | @romangram_com