#خانم_کوچیک_پارت_149
بعد از اینکه از جرمام مبرا شدم، فرشته رو پیش خودم آوردم. فرهود هم سرپرستی هر دوی ما رو به عهده گرفته بود همه چیز به خوبی
طی شده بود. حالا شهربانو و منوچهر به انتظار محاکمه اشون توی زندان بودند.
فرهود هم تقریبا حقیقت را راجع به من به حمیده خانوم که حالا تنها کسی بود که پیشمون کار میکرد گفته بود. همه چیز در جای درستش
قرار گرفته بود جز اینکه من با وجود اینکه یک سال بود خونه ی فرهود بودم اما بالواقع هیچ وقت با خانواده اش ملاقات نکرده بودم. البته
فرانک هنوز هم گاهی میومد اما غیر از اون هیچ کس نمیومد... یا اینطور که متوجه شده بودم حتی فرهود هم تماسی باهاشون نداشت.
حتی وقت هایی که فرانک اسمشون رو پیش میاورد فرهود یک طوری موضوع را عوض میکرد.
در همین افکار بودم ، که خودم رو جلوی مدرسه ی فرشته پیدا کردم در ورودی باز بود برای همین داخل شدم و در جایی که اکثرا والدین
میایستادند ایستادم. به غیر از من چند تا زن دیگه هم بودند که با هم مشغول صحبت شده بودند. زیاد از حرفاشون سر در نمیاوردم فقط
گاهی میفهمیدم که راجع به مدرسه یا فلان رستوران که تازه باز شده حرف میزنند. یا اینکه شهریه ی مدرسه سال دیگه داره بالاتر میره و
بعد لحظه ای سکوت میشد و آن وقت بود که همه شروع به اطمینان دادن میکردن که این مدرسه نمونه اش هیچ جا نیست و تکه مطمئنا بچه
اشون رو به همین جا برمیگردونن.
با خودم فکر کردم نکنه منم یه زمانی بچه دار شم توی همچین مدرسه ای چنین بحثی بکنم؟ تصورش هم خنده دار بود، اما در عین خنده
دار بودن ترسناک! تبدیل شدن به یه زن خانه دار پولدار یکی از بدترین کابوسای من و فکر کنم هر انسانی بود. زنایی که توی خونه
میمونن به دنبال کاری نمیرن زندگیشون رو با خرج کردن پول شوهرشون میگذرونن و سرگرمیشون میشه یه مشت دوره رفتن.
با شنیدن صدای زنگ نگاهم رو به پله ها دوختم تا اگر فرشته پایین آمد بتونم ببینمش. کم کم در سیلِ جمعیت تشخیصش دادم که با دوستاش
پایین می اومد صداش کردم: موشی، موشی، فرشته...
romangram.com | @romangram_com