#خانم_کوچیک_پارت_148

از پله ها پایین رفتم به سرعت به سمتِ درِ همسایشون رفتم: خانوم…خانوم…

در باز شد و من در حالی که داشتم به حالِ زندگیِ خودم گریه می کردم گفتم: ماه بی بی…

از لحنِ صدام همه چیز و فهمید. شروع کردم به دویدن تا خودم و به کلبه ام برسونم جلوی کلبه خوردم زمین تابلویی که رو به روم بود

هر چی فهمیده بودم و تایید می کرد. به روستای الیکا خوش آمدید.

مادرم غزال من اینجا به دنیا آورده بود و به من همین نام و داده بود، داشتم دیوونه می شدم بالاخره خانواده امو پیدا کرده بودم اما

اینجوری.

خودم و از جا بلند کردم به سمتِ کلبه ام برگشتم در و که باز کردم نسیم خورد توی صورتم… مردی تو نیمه ی تاریکِ کلبه بود… چشمامو

روی هم گذاشتم: فرهود؟

مرد قدمی توی تارکی گذاشت دیگه تشخیصش سخت نبود که فرهود مقابلم ایستاده. با یه حرکت خودم و انداختم تو بغلش: دیگه هیچ وقت

اینجوری نرو.

***

"یک سال بعد"

نگاهی به کارنامه ی توی دستم انداختم بالاخره چهارمم رو هم پاس کردم، البته اگه فشارای فرهود نبود بعید میدونستم بتونم تا اینجاها پیش

بیام. اما خب هرچی که بود خدا خیرش بده باعث شد با معدل 16 یه دیپلمی بگیریم.

مدرسه ای که چهارمم رو توش پاس کرده بودم یک کوچه تا راهنمایی فرشته فاصله داشت، با توجه به ساعت مدرسه اش تا نیم ساعت دیگه

تموم میشد برای همین تصمیم گرفتم امروز برم دنبالش تا به جای سرویس دو تایی بریم خونه.


romangram.com | @romangram_com