#خانم_کوچیک_پارت_147
قطره اشکی از کنارِ چشمش پایین اومد: ماه بی بی خواهش می کنم گریه نکنید.
به سمتِ من برگشت: یه وقت فکر نکنی دیوونه شدم و زمانِ حال حالیم نمیشه ها. اما تو خیلی شبیهِ دخترمی… غزالی که من زندگیشو به
بازی گرفتم.
میانِ گریه اش لبخندی زد و گفت: اما اگه اون بود الان ۵۰ سالش بود… آره دقیق پنجاه سال…
به من نگاه کرد: دوست داری زندگیم و بدونی؟
آروم سرم و تکون دادم: زندگیِ من از وقتی شروع شد که دخترام به دنیا اومدن بنفشه بیتا و غزال.
غزال از همشون کوچیک تر بود میدونی خیلی زود تر از اونا هم عاشق شد با پسره عقد کرد اما من مخالفت کردم… کاری کردم که
شوهرشو بگیرن آژانا… به الانم نگاه نکن اون موقع ها واسه خودم کسی بودم.
یه زمانی به خودم اومدم که دخترم آواره شده بود و منم دیگه نمیتونستم پیداش کنم آخه غزالم فکر می کرد شوهرشو کشتن… بیچاره سندی هم
نداشت که ثابت کنه اون شوهرش بوده. بعد از این که شنیدم غزال مرده زندگیم انگار نفرین شد… بیتا همون سال در حالی که دخترش بهار
۴ سالش بود مرد و بنفشه جایگزینش شد. زندگیم نفرین شده.
اسمِ روستای محلِ تولدم رو از شناسنامه ای که تنها نامِ مادر توش بود میدونستم نامِ مادری که غزال بود بدونِ نامِ پدر همه چیز برام معنی
میداد.
با بغض گفتم: این روستا اسمش چیه؟
پیرزن در حالی که نگاهشو به آسمون دوخته بود خاموش موند… دستشو گرفتم توی دستام اما فایده نداشت… از جام بلند شدم. به مادربزرگم
نگاه می کردم که دیگه جونی واسه ی زندگی نداشت. یعنی این همه مونده بود تا اینو بگه؟
romangram.com | @romangram_com