#خانم_کوچیک_پارت_146

از توی چمدون لباسِ گرمی بیرون کشیدم و تنم کردم اینجا اهمیت نداشت چطوری برم بیرون خوبیِ اینجا به خوبیِ مردمِ کمش بود. گاهی با

خودم فکر می کردم که شاید اگه از اول همینجا زندگی می کردم یه چیزی میشدم اما دزد نمیشدم.

لبم به دندون گرفتم، من و چه به این حرفا من با این همه اوصاف کی آدم بودم که الان بارِ دومش باشه؟ ولی شایدم قرارِ همیشه اینجا

باشم اینم بد نمیشه ها الان که یه ماهه اینجام خدا بقیه اشو به خیر می کنه دیگه…

با سر به کسایی که میدیدم سلام کردم و به سمتی رفتم که منتهی به جنگل بود چوبِ زیادی نمی خواستم شاید فردا فرهود بر می گشت اگه

اینطوری بود که دیگه نیازی به حروم کردنِ چوبها نبود… نفسمو به صورتِ آه بیرون دادم این و از روزی که اومده بودم به خودم میگفتم…

اما نمیدونم چرا با گذشتِ یک ماه ناامید هم نمیشم از این حرفا.

دمِ کلبه ی ماه بی بی بودم که تصمیم گرفتم اگه آخرین روزه لااقل یه سر بهش بزنم. دستام و مشت کردم ماه بی بی شاید صد سال و

داشت، هیچ کس سنِ دقیقش و نمیدونست اما چیزی که همه میدونستن این بود که بزرگِ ده ماه بی بیِ.

دمِ کلبه اش روی بالکن نشسته بود و داشت به اطراف نگاه می کرد، برای این که حواسش و جلب کنم بلند سلام کردم… ماه بی بی روشو

برگردوند به سمتِ من: سلام دخترم.

لبخندی به روش زدم و رفتم کنارش. دوباره مثلِ هر روز خیره شد به من. اومدم باهاش سرِ صحبت و باز کنم که به آسمون زل زد و

شروع به حرف زدن کرد: غزالم هیچ وقت فکر نمی کردم برگردی…

دهانم باز موند: مادر…

اما ادامه ی حرفش من و منصرف کرد: همیشه فکر می کردم که ضربانِ قلبم می ایسته اما هنوز نتونسته دوباره ببینمت مادر. نمیدونی چه

قدر دلم می خواست بهت بگم که ببخشیم. من بودم که باعثِ بدبختیت شدم میدونم.


romangram.com | @romangram_com