#خانم_کوچیک_پارت_145

که نخوام ازش بیرون بیام… گوشه ی کلبه نشستم و زانو هامو گرفتم تو بغلم همه ی امروز شروع کرد به تو سرم چرخیدن.

صدای گنگِ فرهود و فرانک، کارتِ فرهود… دعوام با اون دو تا دعوام با شهربانو… فراری دادنِ فرشته… دیدنِ فرهود تو اوجِ نا امیدی و…

صدای گلوله ی درونم باعث می شد نتونم بیشتر از اون پیش برم. صداش آزارم میداد. نگرانم می کرد. اگه اون گلوله به جایِ اینکه توی

سرِ صداقت باشه تو قلبِ فرهود بود چی؟ دستامو مشت کردم و خودم رو روی زمین کشیدم تا دراز کش باشم… نمیخواستم بهش فکر کنم

نمیخواستم به مرگِ فرهود فکر کنم.

اما همه اش تصویرِ فرهود بود که میومد تو ذهنم… فرهودی که دستش روی قلبش بود. فرهودی که نفس نمی کشید. فرهودی که به اعتراف

نکرده بود…

با جیغ از خواب پریدم نگران شده بودم نکنه واقعا بلایی سرِ فرهود بیارن؟ بغض کرده گفتم: فرهود؟

آرزوم بود صداشو بشنوم حتی اگه بگه درد و فرهود. اما نه تنها جواب به صدای بغض کرده ام سکوتِ وحشتناکِ نیمه شب بود. خدایا چرا

امروز انقدر طولانی بود؟ چرا تموم نمیشد؟ نکنه دیگه تموم نشه؟

چرا نمیتونم بخوابم؟ دستای کرخت شدمو جلوی دهنم گرفتم و ها کردم… اما فایده ای نداشت هر لحظه بدنم سرد تر می شد.

چپیدم تو خودم تا بلکه گرمم بشه اما انگار نه انگار. سرمای آبان ماه گرفته بودم… توی همون حالت بودم که خواب اومد سراغم و بالاخره

خوابیدم.

****

نفسِ عمیقی کشیدم و شومینه ی خاموش شده رو چوب زدم… انگار بی فایده بود چون تماما به خاکستر تبدیل شده بود… خیلی سخت بود که

فکر کنم اما انگار چاره ای نبود باید از یه جایی چوب میوردم.


romangram.com | @romangram_com