#خانم_کوچیک_پارت_144
فرهود: قول میدم هر وقت بتونم بیام دنبالت که برگردیم تهران اما فقط یه مدت و تحمل کن باشه؟
به ناچار سرم و تکون دادم. فعلا همه واسم تصمیم میگرفتن اینم روش.
بعدِ نیم ساعت چهل و پنج دیقه بالاخره نگه داشت و من از ماشین پیاده شدم تکیه مو دادم به در میترسیدم برم به جایی که فرهود میگفت
فرهود اومد کنارم و گفت: من بهت قول دادم الی باشه؟ به محضِ اینکه بتونم میام.
با ناامیدی گفتم: اگه نتونی چی؟
دستشو گذاشت رو سرم: مطمئن باش میتونم.
رفت سمتِ درِ عقب، در حالی که یه چمدون میداد دستم گفت: اینا لباسای خودته اون روز میخواستم بهت بدم… که نشد. ببین الان اینجا که
میبرمت یه کلبه است یا یه خونه ی روستاییه توی روستا. کسی اینجا پیدات نمیکنه مطمئن باش.
پوزخند زدم: میترسم تو هم پیدام نکنی.
فرهود: مگه نمیدونی سرگرد نیکنام همه رو پیدا میکنه؟ برو خیالتم تخت باشه.
بهش لبخند زدم هر چند خیالم تخت نبود.
آروم آروم شروع کردم به دور شدن از برای آخرین بار نگاهی بهش انداختم و دستم و تکون دادم اونم متقابل برام دست تکون داد.
با یه نفسِ عمیق شروع کردم به دویدن به سمتِ کلبه ای که فرهود گفته بود و مقابلم بود.
دمِ کلبه بودم که صدای ماشینشو شنیدم در حالی که چشمام از ناراحتی به سوزش افتاده بود به خودم گفتم: خدافظ و واردِ اتاقک شدم.
یه اتاقکِ چوبیِ کوچیک که قرار بود روزهای اسارتم و درش بگذرونم.
فضایِ کوچکش باعث می شد احساسِ خفگی کنم، شاید در کل به دوازده مترم نمیرسید… اگه باید همیشه اینجا میموندم چی؟ انقدر ترسیده بودم
romangram.com | @romangram_com