#خانم_کوچیک_پارت_143
_چرا تو الان خیلی خونسردی…
فرهود آهی کشید و گفت: من مثلِ پلیسای دیگه نیستم این کارا هم که میکنم واسه اینه که هم خودت آروم بشی هم من…
متوجه شدم داریم از شهر خارج میشیم. آهی کشیدم و گفتم: فرهود؟
فرهود:جانم؟
_میشه بپرسم کجا میریم؟
خنده اش کلِ ماشین و پر کرد: باز من خونسردم تو هم که تو هر شرایط فضولی…
_حالا هر چی میگی؟
فرهود نفسِ عمیقی کشید: میخوام یه مدت از اینجا دورت کنم…
جیغم در اومد: چی؟ هیچ میفهمی چی میگی؟
سرشو تکون داد: معلومه که میفهمم تنها راهیه که الان تورو در امون نگه میداره.
پوزخندی زدم: که چی پلیسا نیان بگیرنم؟
فرهود: بحثِ پلیسا نیست الی میفهمی که الان افرادِ صداقت دنبالتن؟ پلیسا میتونن این مرگ و بذارن پای دفاع شخصی اما افرادِ صداقت
نمیذارن.
_اما من نمیخوام از همه دور باشم.
فرهود: همه منظورت کیان؟
_فرشته تو… فرانک.
romangram.com | @romangram_com