#خانم_کوچیک_پارت_139

فرهود: بیا فعلا بریم بعد قول میدم همه چی درست شه باشه؟

سرم و تکون دادم: باشه.

رفت سمتِ دیوار و دستاشو به حالتِ قلاب گرفت: برو…

پاهام و گذاشتم رو دستش و با آویزون کردنِ خودم از دیوار رفتم بالا روی دیوار که قرار گرفتم تازه فهمیدم چه غلطی کردم اینجا ارتفاعش

حتی از پنجره هم بیشتر بود… دستم و گرفتم بیخِ دیوار و خودم و انداختم رو زمین…

نگاهمو به اطراف دوختم خالی و خلوت تر از همیشه صدای فرهود از اون ورِ دیوار اومد: الی خوبی؟

سرم و تکون دادم تازه یادم اومد اون اونوره من این ور واسه همین با صدایِ گرفته گفتم: آره.

فرهود: خب منم دارم میام.

کمی از دیوار فاصله گرفتم و منتظرِ فرهود وایسادم. بالاخره از بالای دیوار پیداش شد و در حالی که میومد دستشو گرفت بیخِ دیوار تا

بتونه با کنترلِ خودش بیفته پایین.

تا انداخت خودشو از روی زمین بلند شد و خودشو تکوند… گفت: الانم باید بدویی میتونی؟

سرمو به شدت تکون دادم: خوبه.

دستم و گرفت من و با خودش هم قدم کرد میدونستم احتمالا داریم میریم سمتِ ماشینش اما مقصدِ نهاییمونو نمیدونستم.

بالاخره ماشینش از دور پیداش شد با دیدنِ ماشین با قدرتِ بیشتری شروع به دویدن کردم.

جلوی ماشین هر دومون متوقف شدیم و من درحالی که خم شده بودم شروع به نفس نفس زدن کردم.

فرهود به سمتم گفت: الان خوبی؟


romangram.com | @romangram_com