#خانم_کوچیک_پارت_138

فرهود: با شماره ی سه ی من باشه؟

سرمو تکون دادم: ۱…

نفسام تند تر شده بود…

۲…

ترس با تمامِ روانم داشت بازی میکرد دستهای یخ کرده ام که کاری به عشق و دما نداشت نشون دهنده ی این بود.

۳…

با فرهود از جا کنده شدیم … چشمام تقریبا بسته بود دلم نمیخواست ببینم که چی داره به سرم میاد اما مشخص بود… تا خودِ حیاط هم قدمِ

هم دویدیم… فرهود سمتِ در رفت اما چیزی که میدیدم باعث شد ترس به صورتم هجوم ببره، از ترس دندونام به هم میخورد هر لحظه

امکانش می رفت که از حال برم فرهود برگشت سمتِ من: الی حالت خوبه؟

به سختی سرم و تکون داد… یه لحظه مکث کرد و گفت: برات قلاب بگیرم تو میتونی بپری اونور؟

تنها جمله ای که از دهانم خارج شد این بود: تو چی؟

فرهود: من میتونم خودم بیام…

سرمو با لرز تکو ن دادم اومد طرفم: الی مطمئنی حالت خوبه؟

بغضم شیکست: نه…

من و تو آغوشش گرفت: از چی میترسی؟

_نمیدونم…


romangram.com | @romangram_com