#خانم_کوچیک_پارت_137
بازم خیره شدن تو چشماش… یه لحظه برق گرفتم بوسه ای که رو لبهام به جا گذاشت باعثِ گر گرفتنِ بدنم شد نمیدونم چرا تو این موقعیت
این کار و کرد اما همین باعث شد همه چیز و از یاد ببرم من کسی بودم که آینده ام با فرهود بود نه بهار… شاید سالها طول کشید تا
بازم به خودمون بیایم… تو چشمانم نگاه کرد و لبشو آورد کنارِ گوشم صداشو از کیلومتر ها دورتر شنیدم: دوست دارم الیکا…
اگه دنیا همین جا تموم میشد واسه ی من بس بود… قلبم شروع به تپیدن کرد… گونه ام گر گرفت نشونه هاشو میدونستم خجالت کشیده بودم…
عاشق شده بودم… نفس کشیدنم کند تر شد و ناخودآگاه خندیدم… فرهود خیره بهم پرسید: چیه؟
سرم و تکون دادم و تو چشماش نگاه کردم: دوست دارم.
دستم و گرفت تازه متوجه شدم تمامِ این مدت جوری وایساده که پشتِ سرش رو نبینم گفت: الی من و تو باید بریم باشه؟
با تعجب بهش نگاه کردم: چرا؟
فرهود سرش و بهم نزدیک کرد: از اینجا که رفتیم بیرون بهت میگم باشه؟
با سر حرفشو تایید کردم و منتظرش وایسادم به سمتِ پنجره برگشت و منم باهاش رفتم پرسید: میتونی از پنجره بپری؟
رفتم کنارش و به ارتفاع نگاه کردم ارتفاع زیادی نداشت… با سرقبول کردم گفت: باشه پس اول من میرم بعد تو بپر باشه؟
صدام در نمیومد که بگم باشه بازم سر تکون دادم به سرعت از پنجره پرید پایین منم با یه نفسِ عمیق خودم و پرت کردم پایین و درست
تو بغلِ فرهود افتادم.
آروم من و از رو دستش گذاشت پایین بهش لبخندی زدم اونم متقابل جوابم و داد و آروم سمتم گفت: ببین الان باید تا میتونیم بدوییم باشه؟
پلیس خیلی زود میرسه اینجا بهتره ما نباشیم.
لبخندم جاشو به بغض داد معلومه یه قاتل نباید اینجا باشه…
romangram.com | @romangram_com