#خانم_کوچیک_پارت_136
بدبخت شدنم زمان داشتم؟
احساس کردم تو آغوشِ کسی جا گرفتم: الی حالت خوبه؟
_فرهود؟ من… من کشتمش؟
فرهود: آروم باش عزیزم…
_من یه قاتلم؟
سکوتش قلبم و به درد آورد… من قاتل بودم… این و سکوتِ فرهود میگفت… خدایا من که نمیخواستم به اینجا برسم… پس چرا اینجام؟ چرا
وایسادم اینجا در حالی که دستم به خونِ کسی آلوده است؟
_من کشتمش… من قاتلم…
فرهود صورتم و گرفت تو دستش: نگاه کن من و تو فقط از من محافظت کردی مفهمی؟
نه نمیفهمیدم… الان هیچی نبود که بخوام بفهمم. فقط صدای گلوله داشت تو سرم میپیچید صدای حرفاشون… همه چیز توی سرم به نمایش در
اومده بود…: من یه تکرارم؟
فرهود: تو تکرارِ هیچی نیستی.
_پس چرا اون گفت؟
فرهود چشماشو بست: فقط این که تو شبیهِ بهاری همین.
همین؟ این خیلی کم بود؟ نمیفهمید این واسم دردناک تره که من و واسه یکی دیگه دوست داشته باشه… انگار ذهنم و خوند چون با دو دست
صورتم و گفت و به سمتِ چشماش بلند کرد: من تورو دوست دارم نه چون شبیهِ بهاری… چون با اون متفاوتی.
romangram.com | @romangram_com