#خانم_کوچیک_پارت_135

فرهود درمونده نگاه کرد: الی هیچیش مثلِ بقیه نیست حتی نفرتش… حتی وقتی عصبانی میشه.

کیومرث: سرگرد نیکنام هیچ وقت پلیسِ خوبی نبودی اون بار که عاشقِ یه فراری شدی این بارم یه دزد هیچ وقتم نفهمیدی اینا واست موندنی

نیستن…

فرهود: تمومش کن…

کومرث: چیه دوست نداری قبل از مرگت اینا رو بشنوی؟ دوست نداری بفهمی الی هم داره مثلِ بهار صادر میشه؟ راستی از زنِ سابقت

خبر داری؟

فرهود: بس کن…

کیومرث: نه انگار انگار خبر نداری میدونی الان کجاست؟ کاری نداره بفهمی… واقعا تو به جز گرفتنِ انتقام فکرِ دیگه ای هم کردی؟تنها چیزی

که تو ذهنِ خودت داشتی این بود که از من و کاری که با بهار کردم انتقام بگیری… تو هیچ وقت قدرتِ بخشیدن نداشتی همین باعثِ مرگِ

بهار شد…

فرهود بریده بریده گفت: خفه شو…. نمیخوام بشنوم…

کیومرث: راست میگی چرا دارم وقتمو با حرف زدن با تو تلف میکنم؟ ماشه رو کشید با صدای کشیده شدنش قلبم تیر کشید من نمیذاشتم که

فرهود و بکشه … هیچ وقت نمیذاشتم… آروم از زیرِ تخت خودم و کشیدم بیرون و اسلحه ی فرهود و به دستم گرفتم… نفسِ عمیقی کشیدم و

ماشه رو به سمتِ سرش کشیدم.

صدای گلوله باعث شد چشمامو ببندم خودمم باور نمیکردم این کار و کرده باشم… من دیگه یه دزد نبودم… دیگه کسی نبودم که لایقِ ترحم

باشه… من یه قاتل بودم. بغض گلومو گرفته بودد قدرتِ حرف زدنم نداشتم… داشتم دیوونه میشدم چرا اینطوری شد؟ چرا فقط ۱ هفته واسه


romangram.com | @romangram_com