#خانم_کوچیک_پارت_134
ابروی یه پلیس نمیشه مثلِ من…
در اتاق باز شد و باعث شد من سفت سرِ جام بچسبم: بله الی خانوم دیگه از ما فرار میکنی؟ خیلی دلم میخواد بدونم الان چطوری فرار
میکنی؟
حتی از شنیدنِ صداش هم وحشت داشتم و حالم به هم میخورد فقط دعا دعا میکردم که فرهود از پسش بربیاد خر که نبود ماشالله سرگرد
بود مطمئنا از پسش برمیومد اما الان چی کار می کرد؟ نگاهم و بهش دوختم که از پشتِ در بیرون اومد و اسلحشو رو سرِ کیومرث
گذاشت: دستا بالا.
کیومرث در حالی که ماتش برده بود دستاشو برد بالا… فکر کردم همه چی تموم شده خوشحال بودم با خودم گفتم حتما دیگه هیچی نمیشه حتما
الان تسلیم شده یعنی مطمئنا تسلیم شده…
تازه داشتم نفسِ راحت میکشیدم که صدای دردناکه فریادِ فرهود توی گوشم پیچید. و بعد صدای شلیکِ گلوله. با وحشت نگاه کردم فرهود از
لگدی که خورده بود دلا شده بود روی زمین… بغل دستمم اسلحه ی فرهود بود که به خاطرِ ضربه تیر انداخته بود… با وحشت فکر کردم اگه
فقط یه کم زاویه ی اسلحه فرق داشت چی میشد…؟ کیومرث از تو کشوش اسلحه شو در آورد و به سمتِ فرهود کرد و گفت: چیه سرگرد؟
الان واسه ی انتقام اومدی؟ فکر میکردم همون موقع که زنت و صادر می کنم میای… فکرشم نمیکردم واسه جایگزینش خودتو به آب و آتیش
بزنی…
فرهود چشماشو دوخت به کیومرث: الی جایگزینِ هیچ کس نیست.
کومرث خنده ای کرد: فکر نکن نیست شاید واسه تو نباشه اما واسه من که هست… هر دو در پیِ خواهرشون حاضر میشن بیان اینجا… اما
راست میگی این دختره خیلی چموش تر از بهارِ اما من چموش تر از اینا رم آدم کردم…
romangram.com | @romangram_com