#خانم_کوچیک_پارت_133

مرضیه پوزخندی زد: زیاد بودن از اینا که ما صدا میکردیم اما دختر جون اینجا هیچ کس به دادت نمیرسه مگه خودت. درِ اتاق و باز

کرد و به شدت پرتم کرد تو، جوری که احساس کردم پوستِ دستم رفت.

هم دردمو گرفته بود هم از این اتاقی که من و یادِ شبِ عقد و فرارم مینداخت ترسیده بودم اما میدونستم که دیگه راهی برای فرار ندارم…

هنوز کیومرثِ عوضی نیومده بود با ترس رفتم گوشه ی تخت و به خیالِ خودم قایم شدم زانومو بغل کردم تا آروم شم اما نه خیلی

میترسیدم… داشتم از ترس دیوونه میشدم. چرا هیچ کس نبود به دادم برسه؟ چرا باید تو این موقعیت قرار میگرفتم؟

شاید منتظرِ یه معجزه بودم معجزه ای مثلِ کتابای کودکیم مثلِ سیندرلا مثلِ دلبر مثلِ زیبای خفته اما نه من نه سیندرلا بودم که با یه بیبیدی

بابیدی بو همه چی واسم حل شه نه دلبر و زیبای خفته که با یه بوسه عشقِ حقیقیمو پیدا کنم و خوشبخت شم. من الی بودم کسی که داشت

از ترس خودش و خیس میکرد اما کسی نبود به دادش برسه تا از دستِ کیومرث خلاص شه.

تو اوجِ بدبختیم بودم که یه نسیم به صورتم خورد با خودم فکر کردم شاید لطفِ خدا شاملِ حالم شده قراره همینجا بمیرم و خلاص اما به

سمتِ نسیم که برگشتم به پنجره ی باز شده خوردم خدایا فرهود اینجا اونم اینجوری؟ دستشو گذاشت رو لبش: هیس برو زیرِ تخت هر چی

هم شد ازش بیرون نمیای باشه؟

با وحشت نگاهش کردم و سرم و تکون دادم. سخت نبود فهمیدنش که چی بهم گفته اما این که اون این جا بود دقیقا خودِ معجزه بود… خودم

و کشیدم زیرِ تخت و از زیرش به بیرون نگاه کردم دیدِ کمی داشتم اما بازم دیدم که فرهود رفت و پشتِ در قایم شد و منتظر موند و من

درحالی که خیالم راحت شده بود همونجا موندم.

فرهود چشماشو آروم رو هم گذاشت که به من اطمینان بده با صدای قدم های که میومد آهسته دستشو به سمتِ جیبش برد و اسلحه اشو در

آورد آماده اش کرد تا حالا فرهود و این همه پلیس ندیده بودم این باعث میشد بدتر احساسِ ترس کنم بالاخره هیچ دزدی عاشقِ چشم و


romangram.com | @romangram_com