#خانم_کوچیک_پارت_132
بهش پرخاش کردم: من هیچ جا نمیام.
دستمو از مچ گرفت و بلند کرد: مگه دستِ خودته؟
با لگد به پاش کوبیدم اما از رو نرفت، در به در این مشت و لگدا که از کیومرث خورده بود خیلی هارش کرده بود. جیغ کشیدم: کثافت
میگم ولم کن.
اما ول کن نبود، دمِ در خودمو چفتِ در کردم تا بیشتر از این پیش نرم اشک گونمو خیس کرده بود… اگه یه بار نتونسته بودم خودم و حفظ
کنم این بار باید این کار و می کردم. لعیا خسته از مقاومت های من نگاهش و انداخت به من: ببین اگه مرضیه بیاد مثلِ من باهات خوب
رفتار نمیکنه ها.
_هر دوتون برین به جهنم هم تو هم اون مرضیه ی عوضیت.
لعیا به سمتِ در مرضیه رو صدا کرد برخلافِ تصورم یه زنِ قوی هیکل اومد سمتم که همونجا فاتحه ی خودم و خوندم لعنتی این دیگه چی
میخواست؟ لگدامو به هر سمتی که میتونستم پرت میکردم تا بلکه ولم کنن اما نه دیگه این تو بمیریا از اون تو بمیریا نبود، مرضیه تو یه
حرکت من و با دست بلند کرد جوری که حس کردم الاناس که دستم بشکنه: ولم کن کثافت، نمیخوام بیام.
مرضیه: مگه دستِ خودته؟
با تمامِ وجودم جیغ کشیدم: فرهــــــــود.
اما خودمم میدونستم که بی فایده است… دیگه تموم شده بود نه فرهودی میومد نه هیچ کسِ دیگه… لعنت به من که به فرهود بازم اعتماد
کردم… چی فکر کرده بودم؟ که فرهود واقعا دوستم داره؟ نه اون فقط داره به بهارِ لعنتیه خودش فکر می کنه… بهارِ لعنتی ای که معلوم
نیست کدوم گوریه.
romangram.com | @romangram_com