#خانم_کوچیک_پارت_131

دیگه واسم عادی شده بود با خودم شرط بستم که مرضیه ای که میگه همون زنِ دروغیش باشه.

کیومرث شروع کرد به صدا زدنِ مرضیه به سمتش توپیدم: ببین خواهرم جا من اومده بود اینجا الان من اینجام اون باید میرفت حرفی داری

به من بزن.

کیومرث: تو کی باشی که واسه من تعیین تکلیف کنی؟

_من کسی ام که قرارِ زندگیتو به گند بکشه.

کیومرث: تو بپا زندگی خودت به گند کشیده نشه.

_من از تو بیشتر مراقبم نگرانِ من نباش.

کیومرث با خشم بهم نگاه کرد و به سمتِ لعیا رفت و یه لگدِ دیگه هم مهمونش کرد: به اون یکی که حواست نبود لااقل به این حواست

باشه که فرار نکنه اگه تکون بخوره من میدونم با تو.

به سمتِ اتاقش رفت اما نمیدونست من قصدِ فرار ندارم نه این بار… نه تا وقتی که فرهود خودش و ثابت نکرده… کاش ثابت کنه…

***

با صدای کیومرث چشمامو باز کردم: این و آماده میکنی میفرستیش اتاقِ من فهمیدی؟

تمامِ تنم یخ بست… این و کجای دلم میذاشتم؟ حرمِ سردِ نفسهام تاخیرِ فرهود و به رخم میکشید اگه چیزی میشد؟ اما بعد با خودم گفتم من

که آب از سرم گذشته اما بازم نه نمیتونستم نمیخواستم من این و نمیخواستم خدایا خودت کمکم کن میترسم… خیلی… حالم دستِ خودم نبود تو

اون لحظه امکان داشت به هر کسی التماس کنم که بتونم راحت باشم، درِ اتاق باز شد و لعیا تو چهار چوبِ در نمایان شد: بلند شو

کیومرث کارت داره…


romangram.com | @romangram_com