#خانم_کوچیک_پارت_130
دندون غوچه ای کرد: خوابه.
_اِ چه خوب.
لعیا: اما اگه بیدار شه پدرت در میاد دختره ی خیابونی…
یه لگدِ محکم حواله ی کمرش کردم: من خیابونی شما خوبی با شغلِ شرافت مندتون.
دستشو گذاشت رو کمرش دلم خنک شد انگار واقعا دردش اومده بود منم همین و میخواستم دیگه. بسم الله گویان سعی داشتم که خودم و قوی
نشون بدم اما دیگه با خودم رو دروایسی نداشتم دائما داشتم خود خوری میکردم اگاه یه در صد فرهود نیاد چی؟ بدبخت میشم که… هر چند
با الان زیاد فرقی نداره اما واقعا کمک میخواستم بدونِ کمک امکان نداشت از این منجلاب فرار کنم. صداقت و دیدم که اومد بیرون با دیدنِ
من چشماش اندازه ی یه نلبکی درشت شد: تو؟
_چیه کیومرث فکر نمیکردی زنت برگرده؟
کیومرث سریع روشو کرد سمتِ لعیا: دختره کو.
لعیا سرشو انداخت پایین: فرار کرد.
کیومرث سرش داد زد: یعنی چی فرار کرد؟ پس تو اونجا چه غلطی میکردی؟
لعیا: به خدا این نذاشت کیومرث.
گوشی دستم اومد که لعیا دخترِ کیومرث نیست اما معلومم نبود کی بود.
کیومرث به سمته لعیا اومد و با دستاش حولش داد و لگدِ محکمی کوبید به شیکمش: خاک تو سرت از پسِ این بر نیومدی؟ بعد انتظار داری
جای مرضیه رو هم بگیری؟
romangram.com | @romangram_com