#خانم_کوچیک_پارت_129
فرشته مستاصل نگاه کرد بچم حتی بدش میومد بدونِ روسری یا شال بیرون بره بعد این عوضیا… شال و از سرم در آوردم: اینم سرت
کن.
برایِ آخرین بار بغلش کردم: با شماره ی سه ی من باشه؟
۱٫۲٫۳
فرشته لحظه ای ترسیده بهم چشم دوخت با تحکم گفتم: بدو… دیگه موندن و جایز ندونست شروع کرد به دویدن از صدای قدمهاش که لحظه
به لحظه دور میشد لعیا پرید بیرون: عوضی چی کار کردی؟
خواست بره دنبالش اما با دستام حولش دادم رو زمین: چاقو جیبیم و از کیفِ کوفتی و از تو جیبم پیدا کردم گذاشتم بیخِ گلوش: ببین پتیاره
خانوم صدات در بیاد من میدونم با تو من و دارین اونم میره فهمیدی؟ آندر اِستن شد؟
لعیا در حالی که ترسیده بود آب دهنشو قورت داد و به سختی سرشو تکون داد: الانم پا میشی میریم تو مثلِ بچه ی آدم. نگاه کردم ببینم
فرشته رفته یا نه همون موقع در بسته شد: اگه اتفاقی اون بیرون واسه فرشته بیفته و عواملش گروهِ تو باشن زنده ات نمیذارم گفته باشم.
از جاش بلند شد میدونستم واسه مدتی خفه اش کردم: حالا هم راه بیفت بریم اعصاب ندارم.
خاکِ لباسش و تکون داد و جلو تر از من به سمتِ ساختمون راه افتاد، یه نگاه به پشتِ سرم کردم شاید میشد فرار کرد… اما نه شاید با
فرارِ من بدتر همه چیز خراب میشد فعلا باید فرشته فرهود و پیدا میکرد: کاش بیاد من از این منجلاب میترسم.
وارد که شدم با خونه ی خالی رو به رو شدم چیزی که انتظارشم نداشتم حتما فکر می کردم که الان همه دختر فراریا اینجا صف کشیده
باشن.
اما نه خونه از چیزی که فکر می کردم خلوت تر بود: رئیست کجاست؟
romangram.com | @romangram_com