#خانم_کوچیک_پارت_128
فرشته در حالی که محکم بغلم کرده بود گفت: فکر کردم واسه همیشه رفتی…
_حالا که میبینی اینجام.
کم خم شدم تا با فرشته هم قد بشم: خوبی؟
بغض کرده با چشمایی خیس بهم نگاه کرد: میترسم.
با اطمینان بهش لبخند زدم: هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته…
لعیا اومد کنارمون: بیاین تو.
_یه دیقه نعشتو ببر تو ما هم میایم.
لعیا یه چپ چپی بهم نگاه کرد و رفت تو، تا دیدم سریع به سمتِ فرشته نگاه کردم: ببین فرشته الان میری از اینجا بیرون باشه؟
فرشته: آخه چه طوری؟
_الان تا وقت هست میری تا این فکر میکنه ما فقط با هم حرف میزنیم باشه؟
فرشته: تو چی؟
_تو به فکرِ من نباش فقط به این که میگم گوش بده باشه؟
فرشته سرشو تکون داد و من ادامه دادم: بیرون که رفتی سریع از یه جایی به این شماره که میگم زنگ میزنی.
به ذهنم فشار آوردم تا شماره ی فرهود رو یادم بیاد با به یاد آوریش اسکناس هارو در آوردم و روی یکیش شماره رو نوشتم: بهش میگی
که الی تو خونه ی صداقته… تو هم از اینجا فرار کردی… اگه واقعا براش مهمه بیاد کمکم… بهش بگو اینطوری ثابت میکنه. حالا هم گفتم
سه تا تو توانت هست میدویی باشه؟
romangram.com | @romangram_com