#خانم_کوچیک_پارت_127
دلشوره نداشتم دیگه واسم مهم نبود تنها چیزی که برام مهم بود نجات دادنِ خواهرم بود، اون نباید زندگیش به گند کشیده میشد… نه مثلِ زندگیِ
من. لعیا رو دیدم که به سمتِ پایین میومد: اینجا چه غلطی میکنی؟
_به تو چه؟
با قدمهایی محکم به سمتِ جلو پیش رفتم اونم به دنبالم اومد: هیچ معلومه اون شب کجا غیبت زد؟
_هه؟ مگه مهمه؟ فکر کن دنبالِ الواتی یا کاری که قراره شروع کنم و زودتر به تمرینش پرداختم.
لعیا: این چه طرزِ حرف زدن؟
با خشم برگشتم سمتش: غلطی که شماها میکنین چیه؟ ببین لعیا… نه اومدم به زر زرای تو گوش بدم نه پدرِ بد تر از خودت فقط اومدم که
بذارم خواهرم بره.
لعیا پوزخندی زد: فکر کردی چی؟ خواهرت هیچ راهی نداره واسه رفتن همونطور که تو هم دیگه نداری.
_من از اینجا میبرمش ببینم کی جلومو میگیره؟
بازم به ساختمون نگاه کردم و با قدمهایی تند به مسیرم ادامه دادم در حالی که سعی می کرد به من برسه گفت: من…
_اِ تو سگِ کی باشی؟
لعیا: هوی الی حرفِ دهنتو بفهما.
_خفه شو بابا بد تر از اینا لایقِ خودتو خانواده ته.
پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا دمِ در که رسیدم با صدای بلند فرشته رو صدا کردم: فرشته؟ هوی فرشته؟
با ضربه ی شدیدی که به شیکمم خورد که باعث شد تا ته چشمامو باز کنم: فرشته؟
romangram.com | @romangram_com