#خانم_کوچیک_پارت_126
جزتو آغوش کودوم باغ سایه گاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید تا نفس دارم ببا رم
من برای گریه کردنشونه هاتو کم میارم
چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدابود هرصدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی ها این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم که شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد
پر طپش باد دلی که خون به رگهای تنم داد
فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ
نمیدونم چرا داشتم این آهنگ و زمزمه میکردم اما میتونستم تصویرِ فرهود و به یاد یارم زیر لب زمزمه کردم: لعنت به تو الیکا… لعنت.
اشکم روی گونم لغزید رفتن تو این خونه یعنی پایانِ همه آرزوهایی که واسه خودم داشتم یعنی تموم شدنِ زندگیم و واسه ی همیشه فنا شدن.
آخر سر طاقت نیوردم و دستم و روی زنگ فشردم صدای زنی توی گوشم پیچید: کیه؟
حدسش زیاد سخت نبود که باید لعیا باشه با پوزخند گفتم: باز کن منم مادرت.
برای ثانیه ای سکوت ایجاد شد و بالاخره در باز شد و من قدم تو خونه ای گذشتم که چند روز پیش ازش فرار کرده بودم… این دفعه دیگه
romangram.com | @romangram_com