#خانم_کوچیک_پارت_125
بیاد.
آره موشی من نمیتونستم به خاطرِ خودخواهیِ خودم بذارم اونم آینده اش به فنا بره همین من بس بودم.
بدونِ اینکه دیگه به فری نگاه کنم شروع کردم به دویدن خونه ی صداقت و خوب یادم میومد کجا بود فقط کافی بود برم اونجا و آینده ی
خودم و فدا کنم مثلِ همیشه. مثلِ هر وقتِ دیگه که این کار و کردم.
نمیدونم چرا تو این لحظه تمامِ ذهنم پر میکشه به سمتِ فرهود شاید واسه این که دیگه نمیدیدمش… اما سرگرد تو هم من و فدای بهارت کرده
بودی… من همیشه فدایی بودم از همون وقتی که به دنیا اومدم. فدای آبروی مادرم. فدای زندگیِ پدرم فدای جیبِ منوچهر و شهربانو فدای
انتقام گرفتنِ تو الان میرم که فدای فرشته بشم. حتما اینم نقشِ منه توی زندگیِ همه ی آدما یه فدایی. با یه تاکسی خودم و رسوندم به
خونه ی صداقت…
جلوی خونه یه ان نفسم گرفت تمامِ مدت صحنه ی شبی که فرار کرده بودم اومده بود جلو چشمام.
باسقوط دستای تو در تنم چیزی فروریخت
هجرتت اوج صدامواز فراز شاخه آویخت
ای زلال سبز جاری جای خوب غسل تعمید
بی تو باید مرد وپژمرد زیرخاک باغچه پوسید
فصلی که من با توما شد فصل سبزخواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ
تو بگو جز تو کودوم رود ناجی لب تشنگی بود
romangram.com | @romangram_com