#خانم_کوچیک_پارت_123
به اطراف نگاه میکردم نزدیکش که رسیدم خودم و به قصد محکم زدم بهش جوری که هردومو ولو شدیم رو زمین مرده در حالی که بلند
میشد گفت خانوم چه خبرته؟
در حالی که رو زمین کیفشو تو مانتوم جا سازی میکردم گفتم: ببخشید اصلا متوجهتون نشدم. کیف و گذاشتم و بلند شدم: میدونین احساس
میکردم یکی دنبالمه.
مرد به پشتِ سرم نگاه کرد: میخواین کمکتون کنم؟
_نه دیگه خونمون همین جاهاس الان میرسم.
مرد گیج یه باشه ای گفت و دور شد قشنگ که دور شد کیف و در آوردم و با یه پوزخند نشونِ فرهود دادم از اون دور شروع کرد به
دست زدن و جلو اومدن: آفرین حرفمو پس میگیرم.
_آفرین پس حالا بر گمشو دیگه خسته شدم از دیدنت.
بالاخره زمانش رسیده بود که برم الان هیچی نمیتونست مانع بشه نه فرهود نه بی پولی و نه هیچ چیزِ دیگه. برای آخرین بار به فرهود
نگاه کردم و گفتم: خدافظ. و شروع کردم به دور شدن.
میدونستم دارم واسه اولین بار به نفعِ خودم عمل میکنم بسه دیگه هر چی به نفعِ دیگران انجام داده بودم. حدودِ یه ساعت بعد خودم و جلوی
خونه ی قدیمیمون دیدم. دستم واسه این که بخوام در بزنم می لرزید از برخورد باهاشون ترسیده بودم.
آخر چشمامو گذاشتم رو همه و زنگِ بلبلی رو به صدا در آوردم. چند دقیقه طول کشید تا در باز بشه فری رو مقابلِ خودم دیدم که با
تعجب زل زده به من تا اومدم برم بیرون از در اومد بیرون و در و پشتِ سرش گرفت: دِ برو کنار میخوام بیام تو…
فری: الی به نفعته که بری…
romangram.com | @romangram_com