#خانم_کوچیک_پارت_122

کنارش زدم و از پله ها سرازیر شدم اونم پشتِ سرم شروع کرد به صدا کردنم اما دیگه دلم نمیخواست بهش گوش بدم نه به اون نه به

هیچکسِ دیگه ای… فقط میخواستم برگردم به جایی که ازش شروع کرده بودم…

درِ حیاط و پشتِ سر گذاشتم که بهم رسید محکم دستم و کشید و من و به سمتِ خودش برگردوند: من این کارارو کردم چون دوست دارم

الی.

شاید اگه دو روز پیش این میگفت فورا نظرم تغییر میکرد اما الان هیچی نداشت واسم جز اینکه نفرتم و بیشتر کنه: اما من ازت متنفرم

سرگرد نیکنام.

با نفرت دستم و از دستش کشیدم بیرون و شروع کردم به دویدن تا از خودم فرار کنم از فرانک از فرهود از این خونه…

از این یه هفته ای که خرمو گرفته بود ولمم نمیکرد… نه پولِ تاکسی داشتم نه اتوبوس نه هیچی… دیگه مونده بودم چی کار کنم یادم افتاد

قبل از این حرفا شغلِ شریفِ بنده چی بوده چرا الان نباید ازش استفاده میکردم؟

تا تونستم از خونه دور شدم نمیشد دمِ خونه ی یه سرگرد ریسک کرد… همین که طعمه مو پیدا کردم آماده شدم تا اومدم برم یکی از پشت

یقه مانتومو گرفت: حداقل نزدیکِ خونه ی یه سرگرد که ممکنِ اون اطراف باشه از این کارا نکن.

با حرص به صورتش نگاه کردم: من تو صورتِ یه سرگردم این کار و میکنم…

فرهود: اِ جدی؟ جالب میشه برو ببینم چی کار میکنی؟

هم خندم گرفت هم دلم نمیخواست کم بیارم اما راستش حالا که میدونستم پلیسه یه کم که خیلی بیشتر ریسک بود جلوش کیف بزنم…

فرهود: حالا اگه جراتشم نداری عب نداره ها…

با اخم نگاهش کردم و با نگاهم طعمه رو که هنوز نیومده بود زیرِ نظر گرفتم و به تندی رفتم سمتش جوری که انگار عجله دارم هراسونم


romangram.com | @romangram_com