#خانم_کوچیک_پارت_121
فرانک اومد پیشم: الی اون طور که فکر می کنی نیست.
پوزخندم و به لبام نشوندم و گفتم: میخوام برم…
صدای فرهود باعث شد دیگه حرف نزنم: حالا که میخوای بری از زبونِ منم بشنو و برو…
منتظر نگاهش کردم این آخرین فرصتی بود که بهش میدادم: از طریقِ عواملِ صداقت فهمیدم که با خانواده ی تو در رفت و آمده… بعدم
فهمیدم که تو پرورشگاهی بودی و تقریبا همیشه به پرورشگاهت سر میزنی… خواهرمو فرستادم اونجا اما اینکه تو کیفِ من و زدی میونِ این
همه آدم اتفاقی بود پناهت به اینجا اتفاقی بود… همه اش اتفاقی بود این که برام بشی یه بهارِ دیگه هم اتفاقی بود…
پوزخندم پررنگ تر شد: حالا فکر کن رفتنمم از اینجا اتفاقیه.
فرهود با تعجب گفت: الی؟
با غیض بهش پرخاش کردم: الی و درد… فکر کردی چی؟ الی یه دخترِ یتیمِ؟ خواهرت بهت نگفت همین دخترِ یتیم تا الان خودشو با چنگ
و دندون نگه داشته؟
دیگه تحمل نداشتم وایسم اینجا دلم میخواست گریه کنم… دلم میخواست به شهربانو پناه ببرم… به خونمون…
به سمتِ اتاقی دویدم که یه زمانی توش زندگی می کردم… خدا رو شکر که هیچی اونجا نداشتم فقط یه شال و مانتو نیاز بود اونم که میشد
از بهار قرض کرد… شالم و که سرم کردم در به شدت باز شد: الی…
_برو بیرون…
فرهود: چرا نمیخوای گوش بدی؟
تو صورتش نگاه کردم: دلیلی ندارم بخوام گوش بدم یه اعتماده یه هفته ای معلومه که در عرضِ نیم ساعت فرو میریزه…
romangram.com | @romangram_com