#خانم_کوچیک_پارت_120
نمیکنی بهتر باشه همه چیزو بگی؟ که چی توی ندونستن نگهش داری؟
فرهود: الی قرار نیست هیچی بفهمه فرانک نه به خاطرِ من به خاطرِ خودش میفهمی؟
یه قدم دیگه: یعنی کسی براش دل میسوزونه میخوای بگی تویی؟ فرهود کافیه بفهمه.
یه قدمِ دیگه: بس کن فرانک خودم بهتر از هرکسِ دیگه ای صلاح رو میدونم.
یه قدمِ دیگه: اما…
فرانک حرفش و قطع کرد و مات شد به من که با خستگی بهش نگاه میکردم: من همه چی و فهمیدم…
بقیه پله رو طی کردم: همه دروغاتونو…
رومو به سمتِ فرهود برگردوندم: دزد؟ تو بهم گفتی دزدی؟ آره سرگرد نیکنام؟
رومو برگردوندم سمتِ فرانک و ادامه دادم: تو چی؟ تو یه بی سرپرستی؟ آره خانومِ فرانک نیکنام… خواهرِ سرگرده معروف؟
فرهود دهنشو باز کرد با دست علامت به سکوت دادم: ساکت… نیمخوام دلیلِ دروغاتونو بدونم… میدونی چیه فرهود؟ ترجیح میدادم قاتل باشی
دزد باشی. هر چی که فکر کنی اما… اما به من دروغ نگفته باشی…. یه عمر از همه دروغ شنیدم گفتم بالاخره یه جا رو پیدا کردم یکی
رو پیدا کردم فرهود من فکر کردم که تورو پیدا کردم… فکر کردم دیگه تمومه… اما نشون دادی که بدبختیام هیچ وقت پایانی نداره…
رومو به سمتِ فرانک برگردوندم: تو کسی بودی که بهش اعتماد داشتم فرانک فکر می کردم یه دوست پیدا کردم اما تو چی کار کردی؟ هر
چی میگفتم میذاشتی کفِ دستِ داداشت؟ منی که تمامِ مدت بازیچه ی روزگار بودم و بازیچه کردین که انتقامِ زنِ سابقتو بگیری فرهود؟
هر چی بیشتر می ایستادم بیشتر داغون میشدم فقط به رفتن فکر می کردم دیگه مسیرش مهم نبود دلم میخواست به نیستی برم به نابودی اما
میونِ این همه دروغ واینسم.
romangram.com | @romangram_com