#خانم_کوچیک_پارت_119
در حالی که قلبم تند تند خودشو به قفسه ی سینم میزد شروع کردم به ادامه جمع آوریِ مطالب. هیچی هم پیدا نمیشد که یه مشت عکس…
اما نه وایسا ببینم این خودشه… فرانک و فرهود کنارِ هم این یعنی چی خدایا چرا نمیتونم چیزی بفهمم؟ عکس و از روی زمین برداشت و که
یه کارت از میونِ همش افتاد.
تا اومدم به کارت نگاه کنم صدای قدمهایی که میومد باعث شد به سرعت در کمد و ببندم و وسایل و بگیرم تو دستم یه آن موندم حالا باید
کدوم گوری برم واسه همین سریع خودم و چپوندم زیرِ تختش… تا پامو جمع کردم در باز شد… تمامِ چهار ستونِ بدنم داشت میلرزید حالا باید
چه غلطی می کردم؟ هی دعا دعا می کردم زود بره بیرون اما نه انگار تازه خیالش راحت شده بود و لم داد به صندلی کامپیوترش و رفت
توش…
منم شروع کردم به زیر لب فحش دادن… اما بعدِ یه مدت از ترسِ اینکه صدامو بشنوه خود به خود قطعش کردم و سعی کردم دقت کنم داره
چه غلطی میکنه.
اما دریغ از یه درکِ ساده تنها چیزی که میدیدم این بود که نشسته بود پایِ کامپیوترش و داشت وقت کشی میکرد.
توی ذهنم دائما تکرار می کردم: برو بیرون برو بیرون.
اما اصلا تکون نمیخورد که بالاخره گوشیش زنگ خورد از جاش بلند شد خوشحال شدم احتمالِ یه درصد الان میرفت بیرون این جان این که
شد ۱۰۰ در صد تا رفت بیرون از زیر تخت اومدم بیرون و گوشم چسبوندم به در همین که مطمئن شدم رفته از درِ اتاق اومدم بیرون و
رفتم تو اتاقم شروع کردم به گشتن میونِ وسایلش دوباره همون کارت اومد جلو چشمم اما این بار شکه نگاهش کردم با خودم گفتم شاید جعلیه
اما نه این که رو به روم بود مدرکِ همه چی بود کسی من و به بازی گرفته بود فرهود بود… سرم به دوران افتاده بود همه اش دوروغ
بود؟ همینجور مات به همراهِ کارت از درِ اتاقم بیرون رفتم به سمتِ پایین قدم زدم صدای فرانک باز هم توی خونه میومد: فرهود فکر
romangram.com | @romangram_com