#خانم_کوچیک_پارت_118

شاید باید میرفتم که فرانک و ببینم و از اون توضیح بخوام… اما نه وقتی به یادِ آخرین دیدار میفتادم از این کار منصرف میشدنم مخصوصا

حالا که میفهمیدم کسی که دروغ گفته بود اونه…

تمامِ زندگیم و به بازی گرفتن انگار من یه بازیگریم که بی خبر دارم فیلم بازی میکنم. اما این اونان که دارن زندگیمو هدایت میکنن.

با خودم فکر کردم که چی کار کنم که این دفعه از کاراشون سر در بیارم؟ صدای به هم کوبیده شدن نشون از بیرون رفتنِ فرهود داشت

در یه حرکتی که از خودم بعید میدونستم تصمیم گرفتم برم تو اتاقِ فرهود سر کشی.

نفسمو دادم میرن میترسیدم تو طولِ راه حتی نفس بکشم که یه وقت حمیده خانوم اینا بفهمن آروم به سمتِ اتاقِ فرهود قدم برداشتم هر چند

دقیق نمیدونستم کجاست اما بالاخره پیداش میکردم.

اولین اتاقِ نزدیک و درشو باز کردم و آروم واردش شدم. از اتاقی که رو به روم بود میشد حدس زد برای یه دختره خب مسلما ماله

فرهود نیست سریع از اومدم بیرون.

شاید بهتر بود از حمیده خانوم میپرسیدم… وای خدا الی مخت پکیده ها مسلما حمیده خانومم با ایناس.

تندی رفتم درِ بعدی رو باز کردم اینجا دیگه ماله خودشه از در رفتم تو و یواش در و بستم حالا از کجا شروع میکردم از کامپیوترِ

شخصیش؟

یا از کشوهاش؟ خدایا شده عینهو فیلم جناییا من قلبم کفافِ این همه هیجان و نمیده ها الانه که یهو فرهود بیاد تو… خدایا توبه اگه فرهود

نیاد دیگه فضولی نمیکنم.

نشستم روی زمین و در کمدشو باز کردم واویلا چه خبر بود؟ شروع کردم به جمع آوریه مطالب یه آن احساس کردم که یکی در میزنه اما

بعد که گوش کردم دیدم نه فقط یه توهمه…


romangram.com | @romangram_com