#خانم_کوچیک_پارت_117
دستِ خودمم نبود دیگه یه دختری بودم که هیچ وقت از کسی محبت ندیده بودم حالا یکی اینجوری ازم حمایت می کرد کسی که میتونستم بهش
تکیه کنم… اما بازم یه چیزی واسم نا مشخص بود اونم اینکه چرا بهار باید این کار و با فرهود کنه؟
مگه اون عاشقِ فرهود نبوده؟ خدایا دیگه دارم خل میشم یه چیزی رو حل میکنم یه چیزی دیگه میاد رو.
بهترین کار اینه که ولش کنم بذارم این مسئله توی گذشته بمونه… اما مگه میشد دیگه هم نمیشد چیزی رو از فرهود پرسیدم جدا دیگه ازش
میترسیدم…
با صداهای گنگی از خواب بلند شدم درحالی که چشمام و میمالوندم سعی کردم به ساعت نگاه کنم، ساعت تازه ۸ صبح بود کی این وقتِ
صبح اینجوری داشت زر زر می کرد؟
با صدای فرهود لبخند نشست روی لبم از جام بلند شدم تا برم ببینم که داره با کی حرف میزنه اما صدای دوم باعث شد سرِ جام میخکوب
شم…
با خودم گفتم شاید من اشتباه کردم اما این غیرِ قابلِ انکار بود صدای خودش بود صدای فرانک بود… خیلی آروم به سمتِ در رفتم دلم
نمیخواست من و ببینه اصلا اون اینجا چی کار می کرد؟ صدای بسته شدنِ در دیگه بهم مجالِ فکر کردن و نداد هر جوری بود باید از این
سر در بیارم فرانک خودش و یه آدمِ بدبخت جا زده بود حالا اینجا؟
صدای قدمهایِ فرهود باعث شد که در و ببندم و پشتش پناه بگیرم… اما نه اینجا مشکوک میزد همه چیزش… حسِ بدی داشتم احساس میکردم
همه زندگیم شده فیلم دیگه به هیچی اطمینان نداشتم مطمئن بودم یه چیزی این وسط هست که من نمیدونم همین داشت دیوونم میکرد.
اگه تا الان کنجکاوی بود الان چیزی بود که به زندگیه خودم گره اش میزد… باید ازش سر در میوردم. چیزی که توی ذهنم میچرخید این
بود که فرهود بهم دروغ گفته همینطور فرانک یعنی همه عالم دارن بهم دروغ میگن.
romangram.com | @romangram_com