#خانم_کوچیک_پارت_116

فرهود: چرا گذشته انقدر برات مهمه؟

_من باید بدونم هم خونه ی کی شدم؟

فرهود: مخلصِ کلام یه بدبخت؟

کوتاه نیومدم خسته شده بودم از این همه کنجکاویِ بی سرانجام: چرا زنتو طلاق دادی؟

چهره اش و کشید تو هم: خیانت.

بدونِ اینکه منتظرِ من باشه ادامه داد: فکر می کردم یکی از پاک ترینشونو گرفتم فکر می کردم دیگه خوشبخت شدم، قافل از اینکه یهو زنم

بدونِ اینکه بهم بگه میره با کسی که ازش ۲۰ سال بزرگتره. میدونی ارثی که دنبالشم چیه؟ انتقامه… انتقام… از کسی که میخواست تورم مثلِ

بهار بگیره از من. تو چی فکر کردی؟ فکر کرده بودی که بعد از ازدواج با اون همه چی تموم میشه؟ نه شروعش بعدِ یه هفته است.

وقتی که به اسمِ ماهِ عسل میبره دبی و خودش تنها بر میگرده تورم عینِ هزار نفرِ دیگه میفروشه به عربهای پولدار… میفهمی الی؟ تهِ راهی

که میرین هیچی جز پوچی نیست. تو مجبور بودی… اما بهار چی؟ بهار دونسته این کار و کرد.

مات نگاهش کردم یعنی الان من زنِ یه قاچاقچی بودم؟ نمیدونستم درسته که بهش بگم یا نه اما ترسیدم از اینکه باز قاطی کنه.

فرهود بدونِ اینکه نگاهم کنه از در رفت بیرون و در و محکم کوبید به هم… چشمام و بستم انگار که بخوام اینجوری صدارو کمتر بشنوم.

یعنی من جدا از چنینی خطری آزاد شده بودم؟ نگاهی به ساعت کردم ساعت نزدیکای یازدهِ شب بود اما من خیلی خوابم میومد چشمامم

میسوخت کم کم میونِ فکر کردنِ به جمله ی فرهود به خواب میرفتم، بهم گفت من و ازش بگیرن… یعنی چی؟ میشد کسی هم من و دوست

داشته باشه؟ میشد… احساس کردم ضربانِ قلبم تند تر شد با خودم گفتم: خاک تو سرت الیِ بی جنبه خوبه چیزی نگفته بهتا… اما باز نمیشد

بهش فکر نکنم… از اینکه این همه توجه با منظور بوده قلبم میلرزید.


romangram.com | @romangram_com