#خانم_کوچیک_پارت_114
پوزخندی زد و گفت: مگه تو خونه هم داری؟
دیگه داشت پاشو بیش از گلیمش دراز میکرد: اون به خودم مربوطه نه آشغالی مثلِ تو.
با غیض اومد سمتم که باعث شد یه کم برم سمتِ در: ببین من بهت پناه ندادم که تف کنی تو صورتم گربه صفت.
_تو مشکلت با من چیه؟ تو که حتی من و نمیشناسی چرا اینطوری رفتار میکنی با من؟
بازم پوزخند زد: شناختنِ امثالِ تو زیاد سخت نیست.
با دوتا دست به قفسِ سینه اش فشار آوردم و دورش کردم: تو از امثالِ من چی میدونی؟
پسر: خیلی چیزا.
این دفعه من پوزخند زدم: نه هیچی نمیدونی… هیچی. تو یه پسرِ بی مشکلی که نشستی اینجا و هی میگی که لنگش کن. اما نمیفهمی…
شماها هیچی نمیفهمین.
پسر: میشناسم… داستانِ تکراریه پرنسسِ فراری؟ خسته از پدر و مادر؟ شماها خیلی قابلِ پیش بینی این.
_حتما کسی که قابلِ پیش بینی نیست شمایین؟ شمایی که عینِ یه سگِ شهوت پرستین حتی از اونم پایین ترین.
دستش محکم کوبیده شد تو صورتم، با غیض بهش نگاه کردم: آشغال به چه حقی دستِ هرزتو به صورتم میزنی؟
پسر: آشغال تویی که نمک و میخوری و…
_دِ آشغال مگه من خواستم بیام اینجا؟
پسر: راست میگی تو نخواستی باید همونجور ولت میکردم توی اون منجلاب.
پر بیراه هم نمیگفت اگه اون ولم کرده بود معلوم نبود الان کدوم جهنم دره ای بودم خودم و ول کردم رو زمین و گفتم: الان بذار برم.
romangram.com | @romangram_com