#خانم_کوچیک_پارت_113
نه ول کن بهار چرا همیشه ذهنت منفیه؟
خدایا اگه همه چی درست باشه برمیگردم خونه مهم نیست بنفشه چی بگه مهم نیست هر اتفاقی که بیفته فقط میخوام برگردم.
در باز هم باز شد و یه خانومِ چاق ازش اومد تو خودم و بیشتر جمع کردم توی دیوار نمیدونم چرا از هر چیزی میترسیدم…
با خودم گفتم بهار تو که عرضه نداری غلط میکنی فرار میکنی. زن اومد جلو و نشست کنارم: سلام عزیزم، خوبی؟
بدونِ اینکه حرف بزنم عینِ این کر و لالا زل زدم بهش: غذا خوردی؟
سرم و به معنیه آره تکون دادم. خب الان یارو فقط فکر میکرد لالم نه کر.
زن دستی به سرم کشید و گفت: من حمیده ام اگه چیزی خواستی فقط صدام کن باشه.
سرم و به معنیه تاکید تکون دادم و زن ناامید از حرف زدنِ من رفت بیرون.
کاش یه جا بود که میشد زنگ بزنم حالا که ترسیده بودم… خیلی ترسیده بودم… سرم و گذاشتم رو زانوهام و به اشکام اجازه ی ریختن دادم.
شاید تقدیرم این بود اما نمیخواستم بپذیرم… حالا که فکر می کنم گاهی خودم هم مقصر میشدم اما فقط گاهی…
چرا باید اینجا میشستم؟ چرا همه چی انقدر تارکی شده بود؟ خودم و سر دادم روی تخت این جا خوابیدن هم وحشت داشت اما دلم میخواست
بخوابم دیگه خسته شده بودم از این همه فکر…
از جام بلند شدم و از اتاق آروم رفتم بیرون، خونه رو از نظرم گذروندم اما فقط دلم میخواست برم بیرون. از پله ها اومدم پایین و جلوی
در دستگیره رو دادم پایین صدایِ پر صلابتی توی گوشم نشست: کجا؟
در جا خشکم زد کی بود که اینطوری داشت به من تحکم میکرد؟ به چه حقی؟
خیلی سرد برگشتم سمتش: خونمون.
romangram.com | @romangram_com