#خانم_کوچیک_پارت_112
از جام بلند شدم و بعد از اینکه پولِ غذامو دادم از مغازه زدم بیرون از پشتِ سرم صدایِ پاهایی رو میشنیدم که بهم نزدیک میشن دروغ نگم
خیلی ترسیده بودم. اینا چی میخواستن چرا نمیرفتن؟ مطمئن نبودم که دنبالِ من باشن اما بازم میترسیدم مسیرم و به سمتِ یه خیابون عوض
کردم اما نرفتن دیگه مطمئن شدم… اول قدمامو تند کردم و شروع کردم به دویدن. صدای تند شدنِ پاهاشونو شنیدم… از کوچه و پس کوچه
دنبالم میومدن.
دیگه هیچ امیدی نبود که بتونم از دستشون در برم اما باید تا جایی که میتونستم مقاومت میکردم یکیشون بهم رسید و از پشت پرتم کرد رو
زمین دستم و گذاشتم جلوی صورتم که آسیبی نبینه اما دستم بد کشیده شد. رومو برگردوندم سمتشو با لگد کوبیدم بهش.
با آرنج خودم و کشیدم عقب اما اون قوی بود و من زورم بهش نمیرسید: ولم کن لعنتی.
لگدِ بعدیم صاف خورد تو صورتش… مردِ یه دستی به صورتش کشیدو حمله کرد سمتم، دستم و به صورتِ ضربدر جلوی صورتم گرفتم و
آماده ی بدترین ضربه ها شدم.
اما بعد به وسیله ی یه دستِ دیگه نشستم تو جام: بلند شو.
نگاه کردم اثری از اون مرد نبود اثری از خیابونم نبود من کجا بودم؟
_من کجام؟
پسر آروم در حالی که به طرفِ در میرفت گفت: خونه ی من.
و بعد از در زد بیرون هنگ موندم خونه ی تو؟ خب تو کی هستی؟
نشستم تو جامو پاهامو جمع کردم تو شکمم وحشت کرده بودم از اینکه یه مدت زمان و یادم نمیومد از اینکه تا چشم باز کرده بودم خونه ی
یه غریبه بودم، اونم یه پسر… اصلا چرا باید اون من و راه بده خونه اش نکنه…
romangram.com | @romangram_com