#خانم_کوچیک_پارت_111
فرهود: بیخیال بابا هر قبرستونی دلت میخواد بری برو.
_تو با خودتم در گیری داری؟
فرهود: الی یا بیا برو یا بیا عینِ یه دختر خاله بشین و با من فیلم و نگاه کن.
_چرا الان که اینا نیستن باید وانمود کنم که دختر خالتم؟
فرهود: باشه وانمود نکن فقط بیا برو.
_به خدا اعصاب نداری.
فرهود زیر لب گفت: اگه هر کی جایِ من بود اعصاب نداشت.
چه میدونم چرا اعصاب نداره فقط این میدونم که داره نافرم به پر و پای من میپیچه از این خوشم نمیومد. من عادت داشتم عمری هر کاری
دوست دارم و انجام بدم الان از اینکه یکی اینجوری بهم دستور بده بدم میومد. اما وقتِ بحث کردن نبود نه میتونستم بهش چیزی بگم نه
اینکه روی حرفش حرف بزنم فعلا من تو خونه ی اون سر بار بود.
آخرین نگاه و بهش انداختم و زیر گفتم: معذرت میخوام.
بعدم سرمو انداختم پایین و به سمتِ اتاقم رفتم. شاید حق با اون بود شایدم نه… اما من در موقعیتی نبودم که بتونم بهش اعتراض کنم…
اینجا خونه ی اون بود.
خاطراتِ بهار:
خوبیش اینجا بود که به خودم دروغ نمیگفتم. همیشه از اینکه به جایی برسم که بخوام به خودمم دروغ بگم متنفر بودم. اما بالاخره اون
روزیم که بخوام به خودم دروغ بگم میرسید، خودم میدونستم.
romangram.com | @romangram_com